تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الكوفة ( تاريخ كوفه ) ( فارسى ) — صفحة 120

مساهمون:

ص١٢٠
قاضى ديار بكرى مالكى ، كه در سال 966 ( ه . ق ) وفات يافت ، در كتاب تاريخ خميس ( ج 2 ، ص 345 ) مىگويد : عبد الملك بن مروان در سال 71 ( ه . ق ) قصر اماره كوفه را ويران كرد ، و سببش اين بود كه او نشسته بود و سر مصعب در برابرش بود و عبد الملك بن عمير به او گفت : اى امير مؤمنان ! من و عبيد اللّه بن زياد در اين مجلس حضور داشتيم و سر امام حسين ( ع ) در مقابل بود ، و من و مختار بن ابى عبيد نشسته بوديم و سر عبيد اللّه بن زياد در برابرش بود ، من و مصعب در اين مجلس بوديم و سر مختار در مقابلش بود و اكنون من با امير مؤمنان نشسته‌ام و سر مصعب در محضرش مىباشد . و من از شر اين مجلس به امير پناه مىآورم . عبد الملك بر خود لرزيد و فورا برخاست و دستور داد تا قصر را ويران كنند « 1 » . عبيد بن عمير « 2 » در تذكرة الخواص سبط بن جوزى ( ص 148 ) مىگويد : در اين قصر وقايع عجيبى ديدم . سر امام حسين ( ع ) را ديدم كه مقابل ابن زياد گذاشته شده بود ، سر ابن زياد را در برابر مختار و سر مختار را نزد مصعب بن زبير مشاهده كردم و سر مصعب بن زبير را در مقابل عبد الملك بن مروان ديدم ، از او سؤال شد : اين وقايع چه مدت طول كشيد ؟ گفت : تقريبا سه سال طول كشيد ؛ واى بر دنيايى كه چنين سرانجامى دارد !
هامش
( 1 ) - اين گفتگو را شاعرى پارسى گوى چنين به نظم درآورده است :نادره مردى ز عرب هوشمند * گفت بر عبد الملك از روى پندزير همين گنبد و اين بارگاه * روى همين مسند و اين جايگاهبودم و ديدم بر ابن زياد * آه چه ديدم كه دو چشمم مبادتازه سرى چون سپر آسمان * طلعت خورشيد ز رويش نهانسر كه هزارش سر و افسر فدا * صاحب دستار رسول خدا ( ص )بود سر شاه شهيدان حسين ( ع ) * سبط نبى ، فاطمه ( س ) را نور عينبعد ز چندى سر آن خيره‌سر * بد بر مختار به روى سپرباز چو مصعب سر و سردار شد * دستخوش او سر مختار شداين سر مصعب به مجازات كار * تا چه كند با تو دگر روزگارآه كه يك ديدهء بيدار نيست * هيچ‌كس از درد ، خبردار نيستنه فلك از گردش خود ، سير شد * نه خم اين طاق ، سرازير شدمات همينم كه درين بند و بست * اين چه طلسمى است كه نتوان شكست - م .( 2 ) - شايد عبد الملك بن عمير صحيح باشد زيرا او اين سخن را نقل كرده است - م .