در ميان آنان مردى از بنى عامر وجود داشت كه « اغلَب » خوانده مىشد . اغلب از گردن كلفتترين مردان روزگار به حساب مىآمد و بسيار و چالاك مىنمود .
وقتى كه قواى مسيلمه درهم شكست ، و يارانش روى به گريز نهادند ، ( اغلب ) از ترس جان خود را به مردن زد ، و در ميان كشتهگان انداخت .
پس از اين پيروزى مسلمانان در ميان گشتهشدهگان به جستجو پرداختند ، تا اينكه چشمشان به هيكل درشت ، و گردن كلفت اغلب افتاد . پس روى به ابو بصيره كرده گفتند :
تو مدعى هستى كه شمشيرت بسيار تيز و برنده است ، اگر چنين است گردن ابن اغلب را كه مرده و بر روى ، درافتاده است بزن .
ابو بصيره شمشير از نيام بركشيد و قدم پيش گذاشت تا قدرت بازو ، و برّندگى شمشير خود را به نمايش بگذارد . در همين حال ( اغلب ) كه داس مرگ را بر بالاى سر خود مشاهده مىكرد درنگ را جايز ندانست ، از جاى خود برجست و در ابوبصيره آويخت ، و سپس با يك حركت سريع خود را از چنگ او رها ساخت و با سرعتى هر چه تمامتر بگريخت .
ابو بصيره كه براى يك لحظه در بهت و حيرت فرو رفته بود ، سر در عقب ( اغلب ) نهاد و ناخود آگاه فرياد مىزد « من ابو بصيرهء انصارى هستم » ولى اغلب كه بر قدمهاى خود آفزوده بود ، در جواب ابو بصيره فرياد برآورد كه « دويدن برادر كافرت را چگونه ديدى ؟ ! » تا اينكه از نظرها غائب گرديد .
اسناد سيف ، در افسانهء ابو بصيره
سيف بن عمر ، راويان اين افسانه را « ضحاك بن يربوع » ، از پدرش معرفى كرده است .
طبرى با واسطهء سيف از همين ضحاك چهار حديث ، و ابن حجر در شرح حال