و مىگفت : اى محمّد ! تو به حق رسول خدا هستى . همين سبب مىشد تا دلش آرام گيرد و جانش استقرار يابد و چون فترت وحى طول مىكشيد ، دوباره به همان فكر مىافتاد و چون به بالاى كوه مىرفت ، جبرئيل در برابرش ظاهر مىشد و همان سخنان را به او مىگفت .
احمد بن حنبل اين روايت را در مسند خود در چند جا آورده ، در بعضى از آنها آمده كه پيامبر ( ص ) به خديجه گفت : « ترسيدم كه ديوانه شده باشم . » ابن اثير هم در الكامل ( 1 ) چنين داستانى نقل كرده و در آن افزوده :
خديجه مطالبى به او گفت كه به او آرامش بخشيد . چيزهايى دربارهء كرامتى كه خداوند به او كرده و او را به پيامبرى برانگيخته است . از جمله گفت : آيا مىتوانى هر گاه اين كسى كه مىگويى نزدت مىآيد ، به سراغت آمد مرا خبر كنى ؟ گفت :
بلى . چون جبرئيل آمد ، رسول خدا ( ص ) به خديجه خبر داد . خديجه گفت :
برخيز و روى زانوى چپ من بنشين . رسول خدا ( ص ) برخاست و روى زانوى چپ خديجه نشست . خديجه گفت : آيا او را مىبينى ؟ گفت : آرى . خديجه گفت :
برخيز و روى زانوى راست من بنشين . رسول خدا ( ص ) برخاست و روى زانوى راست خديجه نشست . خديجه گفت : آيا او را مىبينى ؟ گفت : آرى ، خديجه روسرىاش را كند و چادرش را انداخت و در حالى كه رسول خدا ( ص ) در دامانش نشسته بود ، گفت : آيا او را مىبينى ؟ گفت : نه . خديجه گفت : اى عموزاده ! ثابت قدم باش و تو را مژده كه به خدا سوگند ! فرشته است و شيطان نيست .
اين روايت را طبرى هم در تاريخ خود با مطالب بيهودهء زيادى و صاحب استيعاب هم آن را در شرح حال خديجه ( س ) آورده است .
اين حديث جاى آن دارد كه بازيچه و مسخرهء مردمان باشد تا روايتى كه آن را راويان نقل كنند . به چند دليل :
هامش
( 1 ) . ج 2 ، ص 21 .