27 - و بنهاد نزديك سوى ايشان ، گفت : آيا نخوريد ؟ « 1 »
28 - و بترسيد از ايشان بترسيدنى ، گفتند : مترس ، و بشارت دادند او را بغلامى دانا « 2 »
29 - پيش باز آمد زن او اندر آنجا بآواز و همى گفت روى او ، و گفت : پيرى نازاده « 3 »
30 - گفتند : چنان تو را گفت « 4 » خداى تو ، كه اوست او با حكمت و دانا
31 - گفت كه : چيست كار شما « 5 » يا فرستادگان ؟
32 - گفتند كه : ما فرستاده شديم سوى گروهى گناهكاران
33 - تا بفرستيم بر ايشان سنگها « 6 » از گل
34 - نامزده نزديك خداى تو گزاف كاران را « 7 »
35 - بيرون آورديم آنك بودند اندر آنجا از مؤمنان « 8 »
36 - و نه يافتيم اندر آنجا بجز يك خانه از مسلمانان
37 - و بگذاشتيم اندر آن آيتى آن كسها را كه مىترسند از عذاب دردناك « 9 »
38 - و اندر موسى چون فرستاديم او را سوى فرعون بحجّتى هويدا
39 - برگشت بسپاه خويش و گفت كه : جادوى « 10 » يا ديوانهء
هامش
( 1 ) چرا نمىخريد ؟ ( صو )
( 2 ) بدل اندر گرفت از ايشان بيمى . گفتند مترس ، و مژده دادندش بكودكى دانا . ( صو )
( 3 ) سخت و لوله ؛ دست به روى خويش زد ، گفت : گنده پيرى نازاينده . ( صو )
( 4 ) همچنين گفت ( صو )
( 5 ) چه كارست شما را . ( صو )
( 6 ) سنگى . ( صو )
( 7 ) نشان كرده نزد خداوند قوم تباه كاران را ( صو )
( 8 ) از گرويدگان . ( صو )
( 9 ) و دست بازداشتيم اندر آنجا نشانى و پند مر آن كسها را كه بترسند از عذاب دردگين . ( صو )
( 10 ) برگشت بگوشهء خويش و گفت جادوست . ( صو )