« نه » و ميل داشت طواغيت اين كلمه را با گوش خود بشنوند و تنها به اين دليل كه يك نفر هاشمى گفته ، نتوانند آن را رد كنند . چه ، حالا حضرت مىتواند بگويد كه عمر ( همان كسى كه تنها و تنها گفتههاى وى برايشان قابل قبول است ) شركت بنى هاشم را در قضاياى مهم و سرنوشتساز سياسى و حتى در همين مسأله پذيرفته است .
آرى ، همهء اين مطالب مىتواند توجيهگر و بلكه دليلى بر رجحان و حتى حتمى بودن مشاركت امام حسن عليه السّلام در شورا و اجابت خواستهء عمر در اين زمينه باشد .
همچنين امام حسن عليه السّلام با اين عمل خود از عمر اعتراف گرفت كه وى كسى است كه بايد مردم با نظر تقدس به وى بنگرند و در اين حد با حضرتش معامله كنند . اين چيزى جز نتيجهء اقوال و مواضع رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله در قبال حسنين عليهما السّلام نمىباشد ، كه عمر و ديگر صحابه از حضرت ديده و شنيده بودند .
بنابراين هركس با آن دو طور ديگرى رفتار كند - هرچند از طرف عمر نصب شده و به او اطمينان داده باشد و مورد محبت و احترام او نيز باشد - متعدى و ظالم است ؛ حتى خط و رأى كسى كه بر مردم حكمرانى دارد و علاقه و ارتباط خود را با وى به رخ ديگران مىكشد ، در اين باره ، با اين نظر عمر اختلاف دارد .
آرى ، همانطور كه ديديم امام رضا عليه السّلام فرمود :
« ان الّذى دعاه للدخول فى ولاية العهد ، هو نفس الذي دعا امير المؤمنين للدخول فى الشورى « 1 » ؛
آنچه مورد پذيرش ولايتعهدى از سوى حضرت شد ، همان چيزى است كه
هامش
( 1 ) . مناقب ابن شهر آشوب ، ج 4 ، ص 364 ؛ معادن الحكمه ، ص 192 ؛ عيون اخبار الرضا عليه السّلام ، ج 2 ، ص 140 ؛ بحار الانوار ، ج 49 ، ص 140 و 141 ؛ الحياة الساسية للامام الرضا عليه السّلام ، ص 306 ، نقل از آنان .