فقلت لعينى عاودى النوم و اهجعى * لعلّ خيالا طارقا سيعود
- خيال سلمى شبهنگام از من دور شد و مرا در سحرگاهى تنها گذارد در حالى كه ياران من در بيابان به خواب رفته بودند .
- آنگاه كه در بيابان خالى از آب و گياه بودم و با خيال سرگرم بودم .
- خطاب به ديدگانم گفتم اينك بخوابيد و آرام گيريد ممكن است خيالى كه مرا تنها گذارده است دوباره بازگردد .
ابيات را از سيد گرفتم و به حضور سيد رضى بردم به مجردى كه آن ابيات را قرائت كرد كاغذ و مركب طلبيده اين دو شعر را مرقوم داشت :
فردت جوابا و الدموع بوادر * و قد آن للشمل المشتت ورود
فهيهات عن ذكرى حبيب تعرضت * لنا دون لقياه مهامه بيد
- درحالىكه اشك از ديدگانش جارى بود در پاسخ من گفت اينك آن هنگامى رسيده است كه با سرعت هرچه تمامتر جدايى در ميان ما به وجود بيايد .
- چهبسا دور است كه از دوست ياد كند . چه آنكه ملاقات با او در بيابان دورافتادهاى است .
آن دو شعر را نزد سيد مرتضى بردم به مجردى كه قرائت كرد عمامه به زمين زد و گفت : چقدر گران است بر من كه فراست بىنهايت برادرم پس از يك هفته او را از پاى درخواهد آورد . آرى هنوز هفته به پايان نرسيده بود كه سيد رضى به جوار رحمت خدا پيوست عليهما الرحمة و الرضوان .
سيد رضى ( قدّس سرّه ) خطاب به راضى باللّه خليفه عباسى گفته است :
مهلا امير المؤمنين فانّنا * فى دوحة العلياء لا نتفرق
ما بيننا يوم الفخار تفاوت * الكل منّا فى السّيادة معرق
الّا الخلافة ميّزتك فاننى * انا عاطل منها و انت مطوق
- آرام باش اى امير كه ما همگى شاخههاى درخت تناورى هستيم و از يكديگر جدايى نداريم .
- روزگارى كه پاى بالندگى به ميان بيايد تفاوتى در اصل سيادت ما نمىباشد .