از مرده دانش در شگفتم كه چگونه ضايع مىماند و مقدارش در ميان مردم مجهول است . و حال آنكه ، مانند مرده خود آنها به وجوب كفايى لازم است كه به احكام او بپردازند ، و فرمانش را بپذيرند ، آرى بر مردم لازم است ، كه مردهء خود را در گور دفن كنند و بپوشانند و نيز بر آنهاست كه فرمان مرده دانش را آشكار و منتشر سازند .
و از اشعار اوست :
و لقد عجبت و ما عجب * ت لكل ذى عين قريرة
و امامه يوم عظي * م فيه تنكشف السريرة
هذا و لو ذكر بن آ * دم ما يلاقى فى الحفيرة
لبكى دما من حول ذا * لك مدّة العمر القصيرة
فاجهد لنفسك فى الخلا * ص فدونه سبل عسيرة
آرى ، در شگفتم اما شگفتى از انسانى كه چشم بينا دارد ندارم . زيرا در پيشروى او روز بزرگى است كه در آن روز باطن همه مردم هويدا مىگردد . و هرگاه آدمىزاد از آنچه در گور درمىيابد خبردار شود ، از بيمى كه بدان گرفتار مىشود تمام مدت عمر كوتاه خود را خون خواهد گريست .
اكنون در خلاصى از آن هنگام كوشش كن كه راههاى بس دشوارى در پيش دارى .
در ضمن قصيدهاى گفته است :
و الحازم الشهم من لم يلف آونه * فى غرة من مهنا عيشه الخضل
و الغمر من لم يكن فى طول مدته * من خوف صرف الليالى دائم الوجل
و الدهر ظل على أهليه منبسط * و ما سمعنا بظل غير منتقل
و هذه سنة الدنيا و شيمتها * من قبل تحنو على الاوغاد و السفل
فاشدد بحبل التقى فيها يديك فما * يجدى بها المرء الّا صالح العمل
و اركب غمار المعانى كى تبلغها * و لا تكن قانعا منهن بالبلل