[ الادب المفرد بخارى ص 171 ] در باب « احتباء » « 1 » ، به سند خود ، از « ابو هريره » روايت مىكند كه هيچگاه اتفاق نيفتاده است كه من امام حسن عليه السلام را ببينم و اشك از ديدگانم جارى نشود ! و اين بدان جهت است كه در يكى از روزها ، پيغمبر اكرم صلَّى اللَّه عليه و آله از خانه بيرون آمد و مرا در مسجد ديد . دست مرا گرفت و همراه خود بيرون برد . و با من سخنى نگفت تا وارد بازار « بنى قينقاع » شديم . رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله دورى زد و به اطراف نظارهاى كرد و از بازار بازگشتيم . رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله عازم مسجد شد و به حالت چمباتمه نشست و فرمود : فرزند خردسال كجاست ؟ او را به نزد من بخوانيد . طولى نكشيد كه حسن عليه السلام با شتاب به حضور رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله آمد و در دامان پيغمبر اكرم صلَّى اللَّه عليه و آله نشست . سپس دست بالا برد و در محاسن شريف پيغمبر اكرم صلَّى اللَّه عليه و آله فرو نمود . پس از آن پيغمبر اكرم صلَّى اللَّه عليه و آله دهان حسن عليه السلام را گشود و دهان خود را در ميان دهان او برد و فرمود : پروردگارا ! من او را ( حسن عليه السلام ) دوست مىدارم ، پس تو نيز او و دوستانش را دوست بدار .
مؤلف گويد : « ابو نعيم » اين حديث را در [ حلية 2 / 35 ] روايت كرده كه رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله سه بار فرمود : پروردگارا ! حسن را دوست مىدارم ، تو او و دوستانش را دوست بدار .
« حاكم » اين حديث را در [ مستدرك 3 / 178 ] نقل كرده و مىگويد :
« ابو هريره » گفته كه هر گاه حسين عليه السلام را مىبينم اشك ديدگانم جارى مىشود .
و قصه را نقل كرده و محدثان ديگر هم اين حديث را متذكر شدهاند .
در پايان اين باب حديثى ويژهء امام حسين عليه السلام وجود دارد كه ما آن را متذكر مىشويم .
هامش
« 1 » به چمباتمه نشستن گويند ( حالتى از نشستن كه دو كف پا را بر زمين بگذارند و زانوها را در بغل بگيرند ) .