او مانند يكى از خودمان با ما برخورد داشت ( رفتار خودمانى با ما داشت ) ، در ملاقاتى كه با او داشتيم ميان خود و ما تفاوتى قائل نمىشد ،
و هرگاه پرسشى از وى مىكرديم به خوبى پاسخ مىداد ، و در عين حالى كه او به ما نزديك بود و ما به او نزديك بوديم ، از هيبت و عظمتى برخوردار بود كه نيروى گفتگوى با او را نداشتيم ، هرگاه لبخند مىزد چنان بود كه گويا گوهر به رشته كشيده شده از دهانش نمايان مىگرديد ، مردم ديندار را احترام مىكرد ، و بينوايان را دوست مىداشت ، آدم ياوهسرا نمىتوانست در او نفوذ كند ، و ناتوان از دادگرى او مأيوس نمىشد ، خدا گواه است ! در يكى از شبها كه پردهء تيرگى سراپاى شب را فرا گرفته بود و ستارگان فرو رفته بودند ، در محراب عبادت ايستاد و محاسن شريف را به دست گرفته و مانند مار گزيدهاى به خود مىپيچيد و آنچنان مىگريست كه گويا هم اكنون صداى آن حضرت را مىشنوم كه با دردمندى و اندوهناكى « يا ربّنا يا ربّنا » مىگفت و بسوى پروردگار تضرع و زارى مىنمود . سپس خطاب به دنيا مىگفت : اى دنيا مرا فريب مده و مرا مشتاق خود مساز ! چه بسيار دور است ، چه بسيار دور است كه نسبت به تو اظهار علاقه كنم ؛ اينك ديگرى را بفريب كه من تو را سه طلاقه كردهام ! عمر تو كوتاه است و نشست و برخاست با تو ناچيز ، و موقعيت تو اندك است . آه ، آه ! كه توشهام اندك است و سفرم دراز و را هم وحشتناك ! سخن « ضرار » كه به اينجا رسيد ، « معاويه » گريست ، چنان كه اشك چشمش بر ريشش جارى مىشد و نمىتوانست خود را از گريه باز بدارد ! آنگاه اشك چشمش را با آستينش پاك كرد در حالى كه حضّار مىگريستند ! پس از آنكه « معاويه » اندكى آرام گرفت ، گفت : اينك كه على از دستت رفته ، نسبت به او چه حالى دارى ؟ گفت : اندوه من نسبت به آن حضرت بگونه زنى است كه كودك او را در ميان دامنش از پاى درآوردند ! بديهى است اشك چشم چنين مادرى هيچگاه خشك نمىشود و حزن او فرو نمىنشيند . « ضرار » آنچه را لازم مىدانست ، گفت
فضائل الخمسة من الصحاح الستة ( فضائل پنج تن ( ع ) در صحاح ششگانه اهل سنت ) ( فاسي ) — صفحة 367
مساهمون: سيد مرتضى حسيني فيروزآبادي
ص٣٦٧