بخيكى آب و خود برفتند ، و با سپاه باز آمدند .
پس اين ملك و سپاه به شهر باز آمدند . ديگر روز چون وقت قيلوله بود اين ملك بوسرح بيكى خانه اندر رفت ، و پرده فرو هشت و بخفت .
حاجبان وظيفتان بر در سراى بودند . پس ملك يك زمان بخفت چون از خواب بيدار شد ، يكى جوانمردى ديد بميان خانه ايستاده نيكو روى ، و دستى جامهء نيكو اندر پوشيده . ملك بوسرح را از آن كار سخت هول آمد ، و بنشست و او را گفت تو كيستى ؟ و بفرمان كه آمدى بدين خانه اندر ؟ كه حاجبان وظيفتان و نوبت داران بر در سراى بودند ، ترا اندرين خانه بار كه داد ؟ جوانمرد گفت هيچ مشكوه ، كه من آدمى نيستم ، من پرىام ، و پسر مهتر پريانم ، و من آن مار سفيدم كه تو مرا از دست آن مار سياه برهانيدى و بلب آب آوردى تا هش به من باز آمد . و آن مار سياه كه مرا بخواست كشتن غلامى بود زنگى از آن پدر من ، و دير سالها بود تا او مى ويل جست تا مرا جايى تنها دست برنهد ، و مرا بكشد .
و به آن وقت ويل يافته بود و مرا بخواست كشتن . و تو بيامدى و مرا از دست او برهانيدى و بلب آب آوردى تا هش به من باز آمد .
اكنون بدان آمدم تا مكافات تو باز كنم به چيزى آنچه تو خواهى از چيزها . اگر خواهى تا من ترا طبيبى بياموزم كه هر علّتى كه آن فرزندان آدم را باشد تو آن را علاج توانى كردن . و گر اين نخواهى تا من ترا راه نمايم بجايى كه گنج باشد ، خواهى يكى خواهى دو خواهى سه كه بردارى .
اين ملك بوسرح گفت بدين كه تو همى گويى مرا هيچ حاجت نيست از بهر آن كه ملك چون طبيبى كند او را عيب باشد . و امّا حديث گنج ،
ترجمه تفسیر طبری فراهم آمده در زمان سلطنت منصوربن نوح سامانی — صفحة 1468
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص١٤٦٨