پس ديگر مردى از ميان خويش بيرون كردند ، و دويست دينار او را بدادند ، و او را بر آنجا فرستادند . اين مرد نيز چون آنجا بر شد پاى بكنگره اندر گردانيد هم چنان روى را برگردانيد و بخنديد بقهقهه ، و فرو شد ، و نيز باز بر نيامد .
پس هر چند بكوشيد هيچ خلق ديگر آنجا بر نشد . پس آن سپاه نوميد گشتند ، و بازگشتند . و چون نگاه كردند اين بيتهاى شعر بدان ديوار شارستان نوشته بود . و آن بيتهاى شعر اينست كاينجا نبشته آمد :
ليعلم المرء ذو العزّ المنيع و من * يرجو الخلود و لا حىّ بمخلود
لو انّ حيّا ينال الخلد فى مهل * لنال ذاك سليمان بن داود
سالت له العين عين القطر فائضة * فيه عطاء جزيل غير مصرود
و قال للجنّ انشوا فيه لى اثرا * يبقى الى الحشر لا يبلى و لا يودى
فصيّروه صفاحا ثم ميل به * الى البناء به احكام و تجويد
و افرغوا القطر فوق السّور منحدرا * فصار صلبا شديدا مثل صيحود
و صبّ فيه كنوز الارض قاطبة * و سوف تظهر يوما غير محدود
لم يبق من بعدها فى الملك سابغة * حتّى تضمنّ رمسا بطن اخدود
و صار فى قعر بطن الارض مضطجعا * مضمّنا بطوابيق الجلاميد
هذا ليعلم انّ الملك منقطع * الّا من اللَّه ذى التقوى و ذى الجود « 1 »
قصهء مولود بلقيس
خداى تبارك و تعالى سليمان را عليه السّلم پيغامبرى داده بود ، پادشاهى كه هيچكس را چنان پادشاهى نداده بود و هرگز نيز نباشد تا قيامت .
هامش
( 1 ) اين ابيات از كتاب آثار البلاد قزوينى تصحيح شد . ( چاپ بيروت ص 560 )