برد زر را نزد بوذر آن غلام * كرد بس الحاح وإبرام تمام
زر نيفتادش قبول بوذرى * كه ز حب سيم وزر بودى برى
آرى آن كو چشم بر حق دارد أو * سنگ را بازد يكى پندارد أو
گفت گر سازى قبول اين شادى است * كه مرا از اين قبول آزادى است
گفت آزادى است دانم مر تو را * ليك زانو بندگى باشد مرا
بنده اى وطالب آزاديئى * وز رسوم بندگى بس داديئى
من كه آزادم ز بند اين وآن * از چه رو خود را كنم از بندگان ( 1 )
رق سلطان باش نى رق عبيد * يارى از حق جوى اى مرد رشيد
بندگى كن آنكه آزادت كند * واز رضاى خويشتن شادت كند
بندگى غير تا چند اى فلان * شرم بادت از خداى راز دان
( اشاره به بندگى شيطان وآنكه نجات از أو به علم است )
( وحكايت عالم وشيطان )
العجب ثم العجب زاين بندگيت * كو بود سرمايهء شرمندگيت
يعنى اين فرمان بريت إبليس را * آن رجيم شوم پر تلبيس را
اين همه خاصيت بي دانشى است * نزد دانا نيست بر إبليس زيست
( حكايت عالم وشيطان )
آن يكى دانا به بيدا باز ماند * تشنگى بر جان وى آتش فشاند
بود اندر اضطراب والتهاب * كامدش إبليس با يك كوز آب
گفت بنما سجدهء بت تا دهم * آب سردت از پى قرب صنم
گفت چبود بت نما بر من بيان * تا نمايم سجدهء أو را به جان
هامش
( 1 ) نثر آن در " مع علماء النجف الأشرف " ص 64 آمده است .