سموئيل گفت : اجازه دهيد من در مورد شما از خدا دستور بگيرم و در اين مورد راهنمايى شوم . سموئيل از خدا خواهش كرد كه آنكس كه شايستهء سلطنت ايشان است معرفى گردد و به رهبرى آنان قيام نمايد .
خدا وحى كرد « من طالوت را براى سلطنت بنى اسرائيل برگزيدم » سموئيل عرضه داشت : بارخدايا ! من طالوت را نمىشناسم و تاكنون او را نديدهام وحى شد : من او را پيش تو مىفرستم و تو براى ملاقات و ديدار او دچار زحمت نمىشوى . چون او نزد تو آمد ، سلطنت را به او واگذار و پرچم جهاد را بدست او بده !
گمشده طالوت
طالوت مردى نيرومند ، خوشاندام و قوىهيكل بود . چشمهاى درخشان او حكايت از قلبى زيرك و دلى جوان داشت ، اما مشهور و معروف نبود ، او در دهكدهء خويش به همراه پدر به دامدارى و كشاورزى مشغول بود . يك روز كه او با پدر خويش در مزرعه مشغول كار بود ، تعدادى از الاغهاى آنها گم شد . طالوت به همراه غلام خود به دنبال الاغها و در ميان درهها و كوهها به جستجو پرداختند ، چند روز پياپى نشيب و فراز كوهها را زير پا گذاشتند ، تا اينكه پاهايشان از شدت خستگى متورم شد و راهپيمايى شب و روز ، آنان را به ستوه آورد .
طالوت به غلام خود گفت : بيا تا به دهكده بازگرديم ، زيرا من تصور مىكنم كه پدرم مضطرب و نگران ما باشد . بىترديد اكنون او از حيوانات غافل و به فكر سلامت ما افتاده باشد .
غلام گفت : اينجا سرزمين صوف و زادگاه سموئيل است ، تا آنجايى كه من مىدانم او پيغمبر خدا است و توسط فرشتگان به او وحى نازل مىشود . نزد او برويم و دربارهء الاغهاى خود از او راهنمايى بخواهيم ، شايد در پرتو وحى و فروغ رأى او راهنمايى شويم . طالوت از اين فكر خشنود شد و از آن استقبال كرد و برق اميد در چشمانش درخشيد .
طالوت و غلام او چون به جانب منزل سموئيل حركت كردند در راه خود به