فرزند خويش فارغ بود ، زيرا فرزندش را به دست خداى توانا و بينا سپرده بود و او زنى شجاع و باايمان بود .
بعد از آنكه بنا شد موسى فرزند فرعون باشد ، دايههاى شيرده را احضار كردند ، شايد طفل سينه يكى از آنها را بگيرد و تشنگى و گرسنگى خود را بر طرف نمايد ولى موسى از همهء آنها روى گرداند !
هامان وزير فرعون نگاهى به اطراف كرد و چون چشمش به خواهر موسى افتاد گفت : اين دوشيزه اين كودك را مىشناسد ، او را بگيريد تا از وضع اين طفل خبر دهد .
آنگاه از دختر سؤال كردند اين كودك كيست ؟
خواهر موسى گفت : من به اين خانه آمدهام تا خدمتى به پادشاه كرده باشم . فرعون به خواهر موسى گفت : پس هرچه زودتر زن شيردهى براى پرستارى اين كودك بياور . در اين هنگام بود كه موسى شروع به گريه كرد و فرعون او را در آغوش گرفت و نوازش داد تا او را آرام كند و خواهر موسى را بدنبال دايه فرستاد ، پس از مدتى مادر موسى آمد و كودك به وى انس گرفت و با رغبت فراوان پستان او را در دهان خود گذاشت و شروع به مكيدن شير كرد و كوچكترين اعتنايى به ديگران نكرد .
فرعون وحشتزده به زن گفت : تو چه كسى هستى ؟ چه شد كه اين طفل تمام پستانها را رها كرد و فقط سينهء تو را گرفت ؟
مادر موسى گفت : من زنى خوشبو و پاكيزه شير هستم . هيچ طفلى را به من نمىدهند مگر اينكه سينه مرا قبول كند . فرعون كودك را به زن داد و حقوقى هم برايش مقرر كرد و او فرزندش را به منزل بازگرداند .
بدين طريق خدا پاداش صبر و ايمان مادر را داد و چشم او روشن گشت تا بداند وعدهء خدا حق است .
فرار موسى عليه السّلام از مصر
يوكابد دوران شيردهى فرزند خود ، موسى را به پايان رسانيد و او را تحويل كاخ فرعون داد ، تا بنا به تقدير الهى دشمن فرعون در دامان خودش پرورش يابد . چون