همان روز خداى تعالى آن دو را لباس عافيت پوشانيد .
چون فرداى آن روز شد ، همهء اهل بيت محمد صلى اللَّه عليه و آله به روزهدارى پرداختند .
و على عليه السّلام در بازار به نزد شمعون يهودى كه از قبل با وى سابقهء آشنايى داشت ، رفت و گفت : مقدارى جو و اندكى پشم مورد نياز است .
شمعون آنچه على عليه السّلام مىخواست به او داد و حضرت آنها را در زير ردا قرار داد و به منزل آورد .
فاطمه عليها السّلام جو را آسياب كرده ، خمير كرد و پنج قرص نان پخت .
على عليه السّلام بعد از مغرب براى افطار به منزل آمد .
فاطمه عليها السّلام افطارى را كه شامل چند قرص نان جو و يك ظرف جريش ( بلغور ) و مقدارى آب بود بر سر سفره نهاد . چون مىخواستند افطار كنند ناگاه مسكينى در منزل را به صدا درآورد و گفت :
سلام عليكم يا اهل بيت مصطفى ! من مسكين فرزند مسكينم ، از گرسنگى بىتابم ، مرا اطعام كنيد تا خداى رحمان شما را در بهشت ميهمان كند .
وقتى اهل منزل صداى حزين و ناله عاجزانه آن مسكين را شنيدند ، همگى افطارى را كه همان چند قرص نان و مقدارى جريش بود به او دادند و خود فقط با آب افطار كردند .
روز بعد هم ، فاطمه عليها السّلام مجدداً پنج قرص نان جو طبخ كرد .
على عليه السّلام بعد از نماز از مسجد به منزل آمد . سفرهء افطارى آماده شده و پنج قرص نان و مقدارى جريش روى سفره حاضر بود ، امّا تا خواستند دست به غذا ببرند ، يتيمى در خانه را به صدا درآورد و گفت :
السّلام عليكم يا اهل بيت محمّد صلى اللَّه عليه و آله ! يتيمى از اولاد مسلمين هستم . پدرم در جنگ احد در ركاب رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله شهيد شد . گرسنهام ، مرا اطعام كنيد تا خداى سبحان شما را در بهشت اطعام فرمايد .
شواهد التنزيل لقواعد التفضيل (فارسى) — صفحة 309
مساهمون: روحانى
ص٣٠٩