يا على ! من در اموال و اولاد دشمنان تو شريك هستم . چون خداوند در قرآن به من فرمود :
وَ شارِكْهُمْ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ وَ عِدْهُمْ وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ إِلَّا غُرُوراً
.
آن گاه نبىّ صلى اللَّه عليه و آله فرمود : يا على ! اين ملعون هر چه گفت راست گفته است .
« يا علىّ ! لا يبغضك من قريش الّا سفاحيّاً و لا من الانصار الّا يهوديّاً و لا من العرب الا دعيّاً و لا من سائر النّاس الّا شقيّاً و لا من النّساء الّا سلقلقةً و هى التى تحيض من دبرها
سپس رو به انصار كرد و گفت :
اى انصار ! فرزندانتان را با محبّت على عليه السّلام تربيت كنيد .
جابر مىگويد ، ما بعد از اين ماجرا فرزندانمان را با حبّ على عليه السّلام تربيت مىكرديم اگر هر يك از فرزندانمان محبّ على عليه السّلام بود يقين داشتيم اولاد ماست و هر فرزندى را دشمن على عليه السّلام مىيافتيم مىدانستيم خللى در نطفه اوست .
( 476 ) مسلم ملّائى از حبّة عرنى روايت كرد ؛ از امير المؤمنين على عليه السّلام شنيدم ، فرمود يك وقت به ملاقات رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله رفتم كه هيچ گاه آن موقع به خدمت او نرفته بودم .
ديدم مردى عجيب الخلقه كه داراى چهرهاى مشوّش است در كنار او نشسته كه قبل از اين او را نديده بودم ؛ چون مرا ديد از كنار آن حضرت دور شد .
گفتم يا رسول اللَّه ! اين مرد كيست كه تا به حال او را نديدهام ؟
فرمود : اين چهرهء ابليس بود ، از خداى سبحان خواسته بودم ، او را به من نشان دهد . تاكنون غير از من و تو ، كسى او را با اين چهره مشوّش و زشت نديده است .
على عليه السّلام فرمود : او را تعقيب كردم تا در كنار احجار الزيت او را يافتم ، گريبانش را گرفتم و سيلى محكمى به صورتش نواختم ، سپس او را بر زمين زدم و روى سينهاش نشستم .
ابليس گفت : يا على ! از جان من چه مىخواهى ! گفتم : مىخواهم تو را بكشم .
ابليس گفت : تو قدرت و تسلّط ندارى كه مرا بكشى ، چون خداى تو تا روز