و ازين شهر بابل به روى « 1 » ، و هر كرا خواهى با خويشتن ببرى ، و از معنى سوزيان هر چه تو از من بخواهى « 2 » ترا بدهم . ابراهيم عليه السّلم گفت بروم و مرا بسوزيان تو هيچ حاجت نيست .
پس ابراهيم عليه السّلم با آن تنى چند كه به وى گرويده بودند ، برخاستند و برفتند . و لوط نيز با وى برفت ، و ساره نيز برادر زادهء پدرش بود ، همه برفتند .
و لوط چون به مؤتفكات رسيد آنجا بنشست . و مؤتفكات هفت ده بودند و بر راه ايشان بود . و خداى عزّ و جلّ لوط را بمؤتفكات پيغامبرى داد بر ايشان ، و لوط آنجا بيستاد ، و هيچ خلق به دو نگرويدند . و بر وى فسوس كردند ، و همه بت پرست بودند ، و دزد و راه زن ، و بر سر كويها بنشستندى و مردمان را فسوس كردندى . و لوط هر چند مر ايشان را نهى كرد از اين فعلها ، سود نداشت .
پس لوط را اندوه آمد و بخداى سپردشان ، و گفت يا ربّ تو دانى كه تا طاقت داشتم بر ايشان دعاى بد نكردم اكنون طاقت برسيد ، و هيچ كس مسلمان نگشتند از ايشان .
پس خداوند عزّ و جلّ جبريل « 3 » را عليه السّلم بفرستاد با ميكايل و
هامش
( 1 ) - و گر من زين ملك دست باز دارم ، بيچاره گردم بايد كزين بابل به روى .
( خ . صو )
( 2 ) - و هر چه خواهى از سوزيان . ( خ . صو )
( 3 ) ( از سطر چهارم اين صفحه ) :
پس ابرهيم برفت و آن تنى چند كه به دو گرويده بودند با خويشتن ببرد .
و لوط برادرزادهء او بود با او برفت . و ساره زن او بود برادر زادهء پدرش او را نيز با خويشتن ببرد ، و همه برفتند . و مؤتفكات بر راه ايشان بود ، و لوط را بدين مؤتفكات خويشان بود ، و اين مؤتفكات مكذبان باشد ، دروغزنان چنان كه گفت عز و جل : و المؤتفكة اهوى . بقيه حاشيه در صفحهء بعد