و اسمعيل بزرگ شد و آنجا گوسپند سراى كرد و هنوز آن بجايست و آن را حجّاج سقاه اسمعيل بود « 1 » و آن آب زمزمست . و اسمعيل بميان آن مردمان همىبود تا بدين غايت « 2 » رسيد .
و ابرهيم هيچ خبر هاجر و اسمعيل نداشت . از جبريل پرسيد . گفت كار ايشان نيكوست .
پس ابرهيم از ساره دستورى خواست كه بيايد و اسمعيل را زيارت كند . پس ابرهيم را ساره دستورى داد بران شرط كهم در روز با نزديك من آيى . و ابرهيم جبريل را بگفت . جبريل آن براق بياورد كه پيغامبر ما شب معراج بر آن نشسته بود و بيك ساعت بنزديك اسمعيل آمد ، و او را نيافت ، نتوانست بودن از بيم ساره . فراز در اسمعيل آمد ، و در بزد . يكى فراز درآمد . گفت تو كيستى ؟ گفت منم زن اسمعيل . گفت اسمعيل كجاست ؟ گفت بصيد رفتست . ابرهيم گفت چون اسمعيل باز آيد او را بگوى كمن گفتم كين آستانهء در تو « 3 » ناشايسته است اين را بر كن ، و ديگر نشان .
ابرهيم بازگشت تا ديگر سال پس باز آمد ، و ساره او را سوگند داده بود كز اشتر « 4 » فرو نيايد . اسمعيل زن دست « 5 » بازداشته بود ، زنى ديگر كرده بود ، از بهر آن كه بدان وقت كه اسمعيل باز آمد اين زن او را گفت مردى برين گونه اينجا بود ، و ترا همىخواست و نيافت ، و مرا
هامش
( 1 ) - و اسمعيل آنجا بزرگ شد و گوسفندان گرد كرد و آن گوسفند سرا كه هنوز آن جايگاهست حجاج آورند بسقاه اسمعيل . ( صو ) - . . . و آن گوسفند سراى آن جايگاهست و حجاج گويد سيقاه اسمعيل است . ( نا ) - و اين جمله مفهوم نشد .
( 2 ) - تا كار بغايت نيكويى . ( ب )
( 3 ) - چون اسمعيل باز آيد نشان من بده و بگوى كه مردى برين گونه اينجا بود . و او را بگوى كه من گفتم اين آستانهء در سراى تو . ( نا )
( 4 ) - ستور . ( نا )
( 5 ) - آن زن را دست . ( نا )