و اگر فيض مقدّس را فى نفسه بطور مغاير و جدا با حقّ در نظر بگيريم در آن صورت « كتاب » خداى تعالى است .
مطلب از همين قرار است در عقول و نفوس و عالم مثال و عالم طبع چه آنها نسبت به حق تعالى « كلام » است و به واسطهء مشيّتى كه از ذات حقّ سر چشمه گرفته است ؛ كتاب مىباشد كه نسبت آن مشيّت به خدا ، مانند نفس انسان به انسان است . و نسبت به مراتب ممكنات ، مثل نفس انسان نسبت به مخارج حروف مىباشد . و از اين جهت است كه نفس الرّحمن ناميده شده است .
هر مرتبهاى از مراتب وجود ، نسبت به مرتبهء بالاترش ، به وجهى كلام ، و به وجهى كتاب است .
و انسان از نظر مراتب عاليهاى كه دارد ؛ همانند مراتب عاليهء عالم است .
امّا در مقام بشرى ( انسان ) ، نفس او كه بتوسط برش مخارج حروف به شكل حروف در مىآيد ؛ و كيفيّت حروف را به خود مىگيرد چون استقلال و نفسيّت ظاهرى ندارد ، كلام بودنش ظاهر و كتاب بودنش پنهان است . و نوشتار او از جهت ظهور جدا بودن آن از انسان و استقلال ، كتاب بودنش آشكار و كلام بودنش پنهان است . و عالم ارواح و عالم طبع نسبت به ذات خداى تعالى نظير اين دو مىباشد كه در عالم ارواح جدايى ، پنهان ، و در عالم طبع دوگانگى آشكار مىباشد .
لا رَيْبَ فِيهِ
« لا » يا ، براى نفى جنس ، يا براى نفى فرد شايع مىباشد . بنا بر