تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 442

مساهمون:

ص٤٤٢
ما با تو در فلانجا و فلان مكان با هم بوديم همه اين سخن را گفتند شب را حيران و متفكر و سرگردان خوابيدم رسول خدا را در خواب ديدم كه ميفرمود اى عبد الله افسرده خاطرى را از فرزندان من پناه دادى منهم از خداى عز و جل خواستم كه فرشته اى را به صورت تو خلق كند تا روز قيامت هر سال از طرف تو حج انجام دهد دلت ميخواهد حج كن دلت نميخواهد نكن .
و نيز ابن جوزى خاطر نشان ساخته و گفته است كه در بلخ مردى بود از علويّين زن و دخترانى داشت مرد علوى درگذشت زنش گفت با دخترانم از بيم سرزنش دشمنان به طرف سمرقند رفتم اتفاقا ورود من در آنجا در شدت و سختى سرما بود دخترانم را وارد مسجدى كردم تا مگر فكرى در بارهء قوت و غذا كنم . مردم را ديدم كه اطراف بزرگى گرد آمده‌اند پرسيدم او كيست گفتند داروغهء شهر است جلو رفتم شرح حالم را به او گفتم او گفت دليل بياور كه تو علوى هستى گوش بحرفم نداد از او نااميد شدم به مسجد برگشتم در ميان راه بزرگى را ديدم بر سكوئى نشسته جمعى دورش را گرفته‌اند گفتم اين كيست گفتند او شهردار است ولى مجوسى است گفتم به سوى او ميروم شايد براى ما پيش او فرج و گشايش باشد . پيش او آمدم داستان ملاقاتم را با داروغه گفتم سپس نوكرش را صدا زد بيرون آمد به دو گفت برو بخانمت بگو لباسهايش را بپوشد خادم رفت و ناگاه خانمى بيرون آمد كنيزان اطرافش را گرفته بودند همسرش به دو گفت با اين زن برو بفلان مسجد و دخترانش را به خانه بياور
إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 442 | الحسن بن محمد الديلمي / عبد الحسين رضائي / رضائي / محمد باقر بهبودى