تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 391

مساهمون:

ص٣٩١
انس بن مالك گفت كه من و ابو ذر ، سلمان ، زيد بن ارقم خدمت پيامبر بوديم ناگاه حسن و حسين بر آن حضرت وارد شدند رسول خدا آن دو را بوسيد سپس ابو ذر حركت كرد و خودش را به روى آن دو افكند و دستهايشان را بوسيد بعد برگشت بجاى خود با ما نشست سپس ما گفتيم اى ابا ذر برو تو مرد پيرى از اصحاب و ياران رسول خدا براى دو تا بچهء از بنى هاشم بلند مىشوى و دست آن دو را مىبوسى . ابو ذر گفت آرى اگر آنچه را كه من از رسول خدا در بارهء اين دو شنيدم شما مىشنيديد شما هم اين كار مرا انجام مىداديد بلكه بيشتر از آنچه من انجام دادم شما انجام ميداديد گفتم اى ابا ذر آنچه شنيده اى چيست ؟ گفت شنيدم به على ميفرمود اى على به خدا سوگند اگر مردى نماز بگزارد و روزه بگيرد تا مانند مشك خشكيده شود نماز و روزه‌اش فائده اى ندارد مگر بدوستى شما ، اى على هر كس متوسل به خدا شود بواسطهء دوستى شما بر خدا سزاوار است كه او را نااميد برنگرداند يا على هر كس شما را دوست دارد و چنگ بدامن شما بزند بدستگيرهء محكمى چنگ زده گفت بعد ابو ذر ايستاد و سپس بيرونشد . پيش رسول خدا رفتيم عرضكرديم كه ابى ذر از زبان شما چنين و چنان بما گزارش داد ، رسول خدا صلَّى الله عليه و إله فرمود : راست گفته است ابو ذر ، آسمان بر مردى سايه نيفكنده زمين مردى بر روى خود حمل نكرده كه راستگوتر از ابى ذر باشد سپس پيامبر فرمود : خدا من و اهل بيت مرا از يك نور آفريد هفت هزار سال پيش از آدم بعد ما را به پشت آدم انتقال داد بعد از پشت او بسوى پشتهاى پاك و پاكيزه . عرضكرديم شما در كجا و بچه شكلى بوديد اى رسول خدا فرمود ما