تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 343

مساهمون:

ص٣٤٣
آن گروه بلند شد و گفت به خدا سوگند ما براى دشمنى نيامده‌ايم ميان ما و تو و چنين هم نيست كه ترا نشناخته باشيم كوچك و بزرگ ما ترا مىشناسد تو شير خدائى بر فراز زمينش ، تيغى هستى كه بر دشمنان خدا بلا مىبارد در ميان ما كسى نيست كه بمانند تو باشد و ما پيروانى ماموريم مخالف تو نيستيم نابود باد كسى كه ما را بسوى تو فرستاد آيا او ترا روز بدر ، احد ، حنين نشناخت . امير المؤمنين شرم كرد از گفتار آن مرد و تمام را واگذاشت و سپس شروع كرد با خالد شوخى كردن ولى خالد چون دردى از ضربت على داشت خاموش بود سپس امير المؤمنين فرمود : واى بر تو اى خالد چه چيز ترا وادار كرد كه پيروى خائنان پيمانشكنان را كنى آيا روز غدير قانعكننده ى تو نبود آنگاه كه صاحب تو در مسجد آشكار شد بطورى كه نسبت به تو آشكار بود آنچه كه بود . به آن خدائى كه دل دانه را مىشكافد و نسيم صبحگاهان را مىآفريند اگر از آنچه كه تو با دو يارت پسر ابى قحافه و پسر صهاك مىخواستيد بر نگرديد همانا آن دو اول كسى بودند كه با شمشير من كشته شوند تو نيز با آن دو كشته ميشدى و انجام ميدهد خدا آنچه را كه ميخواهد هميشه تو خودت را وادار فساد ميكنى پيش من مسلم با اينكه حق را شناختى آن را واگذاشتى و پيش من آمدى با خيالهاى باطل تا مرا اسير بسوى ابى بكر ببرى با اينكه مىشناختى مرا كه من كشنده ى عمرو بن عبد ودّ و مرحب و كننده ى در خيبرم . من از شما و كمى فكر و خردتان خجالت ميكشم آيا گمان ميكنى بر من پوشيده است آنچه را كه يارت به تو گفت ( 1 ) هنگامى كه
هامش
( 1 ) دستور كشتن على بود آنچه را كه بخالد گفته بود .
إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 343 | الحسن بن محمد الديلمي / عبد الحسين رضائي / رضائي / محمد باقر بهبودى