تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 255

مساهمون:

ص٢٥٥
رسول خدا گفت ترا با اين كار چه ؟ تو كه در لشكر اسامه بودى و كسى را سراغ نداريم كه بسوى تو فرستاده باشد و نه هم به تو دستور نماز داده باشد . مردم بلال را صدا زدند و گفتند از رسول خدا در باب نماز اجازه بگير بعد بلال شتاب كرد در خانه پيامبر آمد در را بشدت كوبيد پيامبر صداى كوبه ى در را شنيد فرمود : به بينيد اين كوبيدن در چيست و چه خبر است گفت سپس فضل بن عباس بيرون آمد و در را باز كرد ناگاه بلال را ديد پرسيد بلال چه خبر است ؟ گفت ابو بكر به مسجد آمده و ميخواهد نماز بخواند گمان مىكند كه رسول خدا او را فرمان داده كه نماز بخواند . فضل گفت مگر ابو بكر در لشكر اسامه نبود به خدا سوگند شر بزرگى كه پيامبر فرمود همين است فضل بهمراهى بلال وارد منزل پيامبر شدند پيامبر بلافاصله فرمود : مرا حركت دهيد وارد مسجد كنيد سوگند به آن خدائى كه جان من در دست قدرت اوست فتنه ى بزرگى بر اسلام وارد شد بعد رسول خدا بيرون آمد در حالى كه به شانه ى على و فضل بن عباس تكيه كرده بود و پاهايش به زمين مىكشيد تا اينكه وارد مسجد شد و ابو بكر در محراب رسول خدا ايستاده بود و اطرافش را عمر ، ابو عبيده ، سالم ، صهيب و چند تن ديگر از منافقان گرفته بودند ولى بيشتر مردم انتظار بلال را داشتند كه خبرى از خانه ى رسول خدا بياورد . چون مردم رسول خدا را ديدند با آن حال ضعف و ناتوانى وارد مسجد شد مطلب را بزرگ شمردند ، رسول خدا آمد و از پشت سر