تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 233

مساهمون:

ص٢٣٣
زينت داده شده دانش خدا بزمامدارى ستمگران پيشى گرفته و ما از خدا درخواست مىكنيم آمرزش گناهان را و اينكه در باقى مانده ى از عمر ما را نگهدارد زيرا كه خدا مالكى است رحيم . بعد حذيفه بسوى منزلش رفت و مردم پراكنده شدند عبد الله بن سلمه گفت روزى بعيادت حذيفه رفتم در آن مرضى كه وفات كرد آن روزى كه من بعيادت حذيفه رفتم پيش از آمدن على عليه السّلام بعراق بود در آن ميان كه من پيش حذيفه بودم ناگاه جوان انصارى آمد و بر حذيفه وارد شد بعنوان عيادت ، حذيفه به او مرحبا گفت و بوى رو آورد و او را به بسترش نزديك نمود سپس عيادتكنندگان بيرون شدند . جوان بحذيفه گفت از تو شنيدم حديثى را كه روزى از بريده ى حصيب اسلمى نقل كردى كه او از كسانى كه رسول خدا فرمانداده بود على را بامارت سلام كنند شنيده بود كه رفيقش به دو گفت ديدى امروز محمّد نسبت به پسر عمش از بزرگى مقام و منزلت چه كرد بطورى كه اگر قدرت ميداشت كه او را پيامبر قرار دهد مسلم انجام ميداد رفيقش در جواب گفت اين امر بر تو سنگين نيايد اگر پيامبر از ميان برداشته شود گفته ى او را زير پا ميگذاريم و يقين دارم كه بريده مر آن دو را كه بر فراز منبر بودند صدا زد كه آن دو صاحب آن سخن بودند . حذيفه گفت آرى گوينده عمر بود و جواب دهنده ابى بكر جوان گفت * ( إِنَّا لِلَّه وَإِنَّا إِلَيْه راجِعُونَ ) * به خدا سوگند مردم نابود شدند و اعمالشان باطل شد حذيفه گفت هميشه مردم بر اين حال از گمراهى بوده‌اند آنچه را كه خدا از گمراهى مردم ميداند بيشتر ازين است جوان