براى خود هر دينى را كه ميخواستند و پادشاهى را كه ميل داشتند انتخاب ميكردند حضرت محمّد را از راه پيامبران بيرون كشاندند و او را نسبت بجهل و نادانى دادند در رسالت و پيامبريش ، وصى او را مانع از انجام وظيفه و حقش شدند .
گمان كردند كه نادان ميتواند بجاى عالم و دانشمند قرار گيرد و اين جانشين جاهل وسيله نابودى كشت و زرع و نسل خواهد بود و سبب آشكار شدن فساد در دريا و خشكى ميشوند ، محال است كه خداى عز و جل برانگيزاند پيامبرى را مگر اينكه پاكدامن و محكمكننده ى دين و برگزيده شده ى بر جهانيان باشد زيرا دانشمند امير و سلطان بر نادانست تا روز قيامت .
از اسم پيرمرد پرسيدم مرديكه در پهلوى وى قرار داشت گفت اين پيرمرد خليفه ى رسول خداست من در پاسخ گفتم من براى هيچ كس اين نام را بعد از پيامبر سراغ ندارم مگر لغات تازه اى از لغتهاى عرب باشد اما خلافت شايستگى ندارد مگر براى آدم و داود و سنت در آن خلافت براى انبيا و اوصيا مىباشد .
و همانا شما دروغ بر خدا و رسولش را بزرگ مىشماريد سپس نفى علم و دانش از خودش كرد و از گناهش پوزش طلبيد و گفت مردم بخلافت من راضى شدند و سپس نام مرا خليفه گذاشتند در صورتى كه ميان امت پيامبر از من كسى داناتر هست سپس ما قناعت كرديم به آنچه كه براى خودش فرمان داد و اختيار كرد بنا بر اين من براى راهنمائى مردم جلو افتادم و در جستجوى حق شدم كه اگر حق براى من روشن
إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 188
مساهمون: الحسن بن محمد الديلمي
ص١٨٨