وارد شد و بر فراز سرش منقلى بود شبيه غربالى كه گندم باد ميدهند و در ميان آن ميوههاى دراز بود و قرآنى آويخته داشت تسبيحى از سنگريزه در دستش بود .
سلام كرد و گريه فراوانى كرد و عرضكرد اى امير المؤمنين آه از آن وقتى كه از دست به روى ، اسفا زمانى كه از ميان ما پنهان شوى ، حسرتا از آن غنيمتى كه وجود تو باشد و فوت شود بازى نميكنم و از تو رو برنگردانيم و همانا من گفتهام را از روى يقين ميگويم من ترا ملاقات مىكنم و تو ميدانى چه اراده اى دارم .
سپس حضرت دست راستش را بسوى او دراز كرد و ريگها را از وى گرفت ريگهاى سفيد ميدرخشيد انگشترش را از دست بيرون آورد ريگها را مهر كرد فرمود اى حبابه اين مراد و خواسته تو است عرضكرد آرى به خدا اى امير المؤمنين همين را اراده كردم چون كه شنيدم بعد از تو شيعيانت اختلاف ميكنند و پراكنده ميشوند من اراده ى اين برهان را كردم تا همراه من باشد اگر بعد از تو زنده باشم و اى كاش فاميل و اهل من قربانى تو گردند هنگامى كه اشاره واقع شود يا شيعيان تو در باره ى جانشينت شك نمايند .
من اين ريگها را بياورم اگر آن جانشين هم انگشتر را در ريگها فرو برد آنچنان كه شما مهر كرديد ميدانم كه او جانشين بعد تو است اميدوارم درين جهت درنگى نكنم حضرت فرمود به خدا سوگند اى حبابه تو با اين ريگها فرزندم حسن ، حسين ، على بن الحسين ، محمّد بن على جعفر بن محمّد ، موسى بن جعفر ، على بن موسى را ملاقات ميكنى و پيش
إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 157
مساهمون: الحسن بن محمد الديلمي
ص١٥٧