براى برآوردن حاجت دشمنم از ترس اينكه مبادا ديگرى حاجت او را برآورد و او از من بىنياز شود ديگرى گفته كه دوست ندارم حاجت هيچ كس را رد كنم يا آن شخص محتاج و نيازمند مردى كريم مىباشد كه آبرويش را حفظ كردهام يا اينكه لئيم مىباشد كه آبروى خودم را نگاه داشتهام .
و مردى بمرد ديگر برخورد كرد پرسيد از كجائى گفت از شهر مدينهام سپس به او گفت مردى از شهر شما در شهر ما جا گرفته همه ى ما را بىنياز كرده نامش را پرسيد او هم نامش را گفت گفت شناختم ولى او وقتى به شهر شما آمد مالى نداشت جواب داد كه بمالش ما را بىنياز نكرده بلكه او بما جود و كرم آموخته در نتيجه بعضى از ما بر بعض دگر بخشش كرده همه بىنيازشدهايم .
و روايت شده كه امير المؤمنين هر گاه حاجتمندى خدمتش ميرسيد به دو ميفرمود كه حاجت خود را بر زمين بنويس زيرا كه من خوش ندارم كه ذلت و پستى سؤال را در صورت سائل به بينم .
و مردى خدمت حضرت رضا عليه السّلام آمد و عرضكرد كه اى پسر رسول خدا خرجى را هم را گم كردهام پولى ندارم كه مرا بسوى اهل و عيالم برساند به من پولى به قرض بده منهم در وطنم از طرف شما آن پول را صدقه مىدهم حضرت وارد اطاق شد دستش را از شكاف در بيرون كرد و فرمود اين كيسه را بگير و در آن دويست دينار است و فرمود نيازى هم به دادن صدقه نداريم .
سائل عرض كرد اى پسر رسول خدا چرا صورت خود را به من
إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 329
مساهمون: الحسن بن محمد الديلمي
ص٣٢٩