مىكرد . هنگامى كه مالك و عقيل خواهرزادهء او - عمرو معروف به صاحب طوق - را كه ديوانه شده بود ، پيدا كرده ، پيش او آوردند گفت : از من چه مىخواهيد ؟ گفتند : نديمى با تو را . و او پذيرفت و آنها چهل سال نديمى او را داشتند . با او سخن و داستان مىگفتند امّا هرگز سخن و داستانى را دو بار نگفتند تا آنگاه كه روزگار آنها را از هم جدا كرد . شاعر در حق آنها گفته :
الم تعلما ان قد تفرّق قبلنا * نديما صفاء : مالك و عقيل ! « 1 »
يعنى : آيا ندانستيد كه پيش از ما دو همدم پاكيزه - مالك و عقيل - نيز جدا و پراكنده شدند ؟ و متمّم بن نويره دربارهء برادر خود - مالك - شعرى گفته كه از مثلهاى سائر گرديده :
و كنّا كند مانى جذيمة حقبة * من الدّهر حتّى قيل لن يتصدّعا
فلمّا تفرّقنا كانّى و مالكا * لطول اجتماع لم نبت ليلة معا
يعنى : من و برادرم روزگارى دراز - مانند دو نديم جذيمه - با هم بوديم چندان كه مردم مىگفتند اين دو از هم جدا نخواهند شد .
امّا با وجود چنان روزگار دراز كه با هم بوديم - چون از هم جدا شديم تو گويى مالك و من شبى با هم به روز نياورده بوديم .
نرجس جرجان
- ورد جود .
نسج العنكبوت . . .
يكى از شاعران روزگار ما پيمان دوستش را سستتر از تار عنكبوت يافته و چنين گفته :
صديق لنا مذ ذقت طعم اخائه * غصصت و قد أربى على المرّ شهده
فأضعف من نسج العناكب عهده * و أضيع من نار الحباحب ودّه
يعنى : مرا دوستى است كه از آن روز كه مزهء دوستى وى را چشيدهام اندوه گلويم را مىفشارد زيرا كه شهد و شكر او تلختر از زهر است پيمان و دوستى
هامش
( 1 ) - بيت از ابو خراش هذلى است . ( م . )