در ستايش زنى زيبا گفته : موى بنا گوشى چون كژدم دارد و گردنى به سان ابريق سيمين ، و نافى چون چاله يا روغندانى از عاج و پاهاى چون زبان مار ، گاه نيز سر نيزه را به زبان مار مانند كنند . دعبل گفته :
و أسمر فى رأسه أزرق * مثل لسان الحيّة الصّادى
بسا [ نيزهاى ] گندمگون ، كه سر نيزهاى كبود همچون زبان مارى تشنه دارد .
لسان الدّمع
- لسان الحال .
لسان الزمان
- لسان الحال .
لسان السّماء
- لسان الحال .
لسان القلم
- لسان الحال .
لسان النّهار
- لسان الحال .
لصوص الرّىّ :
دزدان رى . روزى ابو عبّاد ثابت بن يحيى - با رفتارى از سر كبر - پيش مأمون درآمد . مأمون گفت :
زهو « 1 » خراسان و تيه النّبط * و نخوة الخوز « 2 » و غدر الشّرط
اجتمعت فيك و من بعد ذا * أنّك رازىّ كثير الغلط
يعنى : نازش خراسان و سرگردانى نبط ، و تكبّر خوزستان و نيرنگ شرطهها .
همه در تو فراهم است ، افزون بر اين تو راهزن پر گناه رازى هستى .
لصوص طوس
- صوفية الدّينور .
لطائف كشاجم
- حوليّات زهير .
لطم المنتقش .
عرب در امثال خود گويد : لطمه لطم المنتقش : او را ضربتى چون ضربههاى منتقش زد . و منتقش شترى است كه خار به پايش فرو رفته ، او چندان پاى بر زمين مىكوبد تا آن خار از پايش درآيد .
هامش
( 1 ) - متن : رهو . ضبط ابراهيم صالح را برگزيديم . ( م . )
( 2 ) - متن : الخوذ . ضبط ابراهيم صالح را برگزيديم . ( م . )