لسان الجهل
- لسان الحال .
لسان حسّان .
عرب در تيزى و برندگى و درازى به زبان حسّان مثل زند گويند : مانند سپاسگزارى حسّان از آل غسّان سپاس گزارد .
هنگامى كه شاعرانى چون ابن الزّبعرى و كعب بن مالك پيامبر ( ص ) را به شعر نكوهيدند ، فرمود : آيا كسى نيست زبان شاعران را از بدگويى به ما ببرد ؟ حسّان گفت : چرا اى رسول خدا ، و به خود اشاره كرد . فرمود : آنها را هجو كن كه جبريل با تو همراه است . و بدان كه هجو تو آنها را بيشتر از فروريختن تير در تاريكى شب مىآزارد . با ابو بكر ديدار كن تا چيزهايى را به تو ياد دهد . در اين هنگام حسّان زبان خود را درآورد و به پره بينىاش زد و گفت ؛ اى پيامبر خدا ، سوگند به خدا كه سخنى مرا شاد و خرسند مىكند كه آماده [ بر بديهه ] باشد و به خدا كه اگر آن را روى موى بگذارم آن را مىكند و اگر روى سنگ بنهم سوراخش مىكند . جاحظ گويد : بىترديد آنچه حسّان گفته راست است زيرا كه پيامبر ( ص ) او را فرموده بود و جبريل او را استوار گردانيد و ابو بكر صديق او را ياد داد ، و خداوند توفيق داد . و ديگرى گفته :
از نكويى و شگفتى كار حسّان اين كه او در جاهليّت شعر مىگفت ، و نيكو و استوار مىگفت و روى بزرگان را خاكسار و آنها را خوار مىكرد و ادّعا مىكرد كه او را شيطانى است كه شعر را او بر زبان وى روان مىكند . چون اسلام آورد شيطان ، فرشته شد و شعر او نيز پستى و كاستى گرفت تا آنجا كه به سستى و نااستوارى كشيد . اين از آنجا بود تا دانسته شود كه شيطان براى شاعر بهتر و شايستهتر است و او را از فرومايگى در شعر گويى باز مىدارد .
اما من از اين سخن ناخوب كه اينجا گفتم از خداوند آمرزش مىخواهم و آن را ناپسند مىدارم .
لسان الحيّة .
پاى باريك و زيبا را به زبان مار مانند كردهاند . يكى از سخنوران