به جان خود قسم مىدهم كه راست بگو . گفت : سرور من مردگان عشق تو را دارند تا چه رسد به زندگان ! امير فرمود بكشندش . هنگامى كه نطع و شمشير آماده شد ، ابو نواس اين شعر را برخواند :
اميرى غير منسوب * الى شىء من الحيف
سقانى مثل ما يشر * ب فعل الضّيف بالضّيف
فلمّا دارت الكأس * دعا بالنّطع و السّيف
كذا من يشرب الراح * مع التنّين فى الصّيف
يعنى : فرمانرواى جان و روان من به كوچكترين ستمكارى نسبتى ندارد مرا از بادهاى كه خود مىنوشيد ، سيراب كرد ، آنسان كه مهمان با مهمان خود كند .
امّا چون پيالهها به گردش درآمد فرمود نطع و شمشير آوردند ، بلى پايان كار كسى كه در گرماى تابستان با اژدها باده پيمايى كند چنين باشد . به شنيدن اين ابيات امير او را بخشيد و او را صله داد . بعضى گفتهاند طرف ابو نواس در اين داستان ابو عيسى بوده .
نيز گفتهاند مردى به روى امين خيره شده بود . يكى از غلامان آهنگ او كرد .
يكى از حاضران در مجلس گفت : او را به سبب نگاه كردن به زيبايى و زيورى كه خداوند در ميان بندگانش آفريده نبايد سرزنش كرد .
هارون الرشيد به مأمون مىگفت : دوست داشتم كه تمام نيكوييها از آن تو بود حتى اگر مىتوانستم زيبايى ابو عيسى را از آن تو سازم آن كار را مىكردم .
روزى او به ابو عيسى - كه هنوز خردسال بود - گفت : كاش زيبايى تو از آن مأمون مىبود ! و او بىدرنگ گفت : به شرطى كه بهرهمندى او از تو ، از آن من مىبود . هارون از پاسخ استوار كودك در شگفت ماند و او را در آغوش گرفت و بوسيد .
و در رسالهاى از ابو اسحاق صابى - كه نام آن را نمىآورم - خواندم كه او