تماس مىگيرند و چنين مىفرمايند :
حضرت آية اللّه العظمى الامام المجاهد السيّد الخمينى ( دام ظلّه )
« تلگراف شما را - كه همچون پدرى از بنده تفقد فرموده بوديد - شنيدم . چون نمىتوانم جواب تلگراف شما را بدهم ، به علت آنكه در گوشهء خانه قرار گرفتهام و نه مىتوانم كسى را ببينم و نه كسى مىتواند به ديدار من بيايد ، جز اين برايم امكان ندارد كه از خدا بخواهم سايهء شما را كه براى اسلام چون منارى هستيد ، بر سر ما هميشه گسترده بدارد و دين حنيف را در پرتو مرجعيّت و رهبرى شما حفظ كند . از خدا مىخواهم اين رنج و مرارت را در راه خود از ما قبول فرمايد و ما را در جهت حفظ عقيدهء امت عظيم اسلامى توفيق عنايت فرمايد . زندگى هر انسانى ارزش ندارد ، مگر به قدرى كه وجود او و حيات و فكرش در خدمت امت باشد و شما وجود و حيات و فكر خويش را آنچنان در خدمت مسلمين قرار دادهايد كه براى هميشه و در طول تاريخ نمونهء برجستهاى براى مجاهدين اسلام خواهيد بود . و السلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته . »
ساعت دو و نيم عصر روز شنبه نوزدهم جمادى الاولى 1400 براى مرتبهء چهارم استاد شهيد را دستگير كردند . امّا خبرى از ايشان نرسيد تا روز بيست و سوم جمادى الاولى كه يكى از پسر عموهاى ايشان ، مرحوم حجت الاسلام و المسلمين سيد محمد صادق صدر را احضار كردند و در حضور او پيكر مطهرش را به خاك سپردند .
به سوى شهادت
حزب بعث به خوبى دريافته بود كه استاد شهيد ، امام خمينى دوم است و لذا او را رها نمىكرد . اگر او به كنارى مىنشست و كارى به حكومت نداشت ، نه تنها مورد اذيت و شكنجه نبود ، بلكه مورد تجليل و احترام قرار مىگرفت . موضعگيريهاى سياسى و اجتماعى و حضور او در صحنهء دفاع از مردم مظلوم عراق ، تأسيس حزب الدعوه و تأليف كتب و تربيت علماى متعهد و خدمات ديگر ، حزب بعث را به