كه در تاريخ او را نخويرگان مىنويسند « 1 » .
قساوت قلب خسرو گاهى چاشنى مزاح دهشتناكى هم داشت . ثعالبى « 2 » گويد :
خسرو را گفتند ، كه فلان حكمران را بدرگاه خوانديم و تعلل ورزيد . پادشاه توقيع فرمود كه : « اگر براى او دشوار است ، كه به تمام بدن نزد ما آيد ، ما بجزئى از تن او اكتفا مىكنيم ، تا كار سفر بر او آسانتر شود ، بگوييد سر او را بدرگاه ما بفرستند » .
در كتب عربى روايات مختلفى در باب محرميت شهروراز سردار لشگر در حضور خسرو نقل شده است . جاحظ « 3 » گويد ، كه شهروراز فرمانده كل سپاه ايران در مقابل لشگر روم بود ، و خسرو به او نامهها مىنوشت با اوامر متضاد ، اين سردار چون از كيد خسرو انديشناك شد ، بقيصر پيوست و راه را براى او باز كرد ، كه تا نهروان پيش آمد . پس پرويز يكى از نصارى را بخواند ، كه انوشيروان جد او را در روز قتل مزدك « 4 » از قتل نجات بخشيده بود ، و او را نسبت به خود صديق ميدانست .
پس او را نامه داد ، كه در عصايى نهفته بودند و گفت نزد شهروراز بر . در اين نامه شهروراز را فرمان داده بود ، كه قصر قيصر را بسوزد و لشگريان او را هلاك كند .
چون نصرانى « 5 » بنهروان رسيد ، بانگ ناقوسها شنيد « 6 » ، و از كرده پشيمان شد ، كه چرا بقيصر نصرانى خيانت كرده است . پس مستقيما بدرگاه امپراطور رفت ، و راز
هامش
( 1 ) - تاريخ بىنام گويدى ، نلدكه ص 15 - 13 و يادداشت 2 ص 10 ؛ طبرى ، ص 1015 و بعد ، نلدكه ، ص 311 و بعد ؛ رتشتين ، ص 107 و بعد .
( 2 ) - ص 689 .
( 3 ) - تاج . ص 180 ؛ مسعودى در مروج ، ج 2 ، ص 227 به همين داستان اشاره كرده است .
( 4 ) - در متن جاحظ بغلط بجاى مزدك ، مانى ذكر شده است .
( 5 ) - بنابر قول مسعودى اسقفى ، كه از خراجگزاران ايران بوده است .
( 6 ) - عيسويان مشرقزمين بجاى ناقوس براى دعوت به نماز و دعاCrecelleچوبى به كار مىبردند .