تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكافي ( الروضة من الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 99

مساهمون:

ص٩٩
به دريا افتاد . زرارة گويد : من به امام باقر عليه السّلام عرضكردم : چرا با اينكه مهلت داشت ميترسيد ؟ فرمود : ميترسيد كه بعضى از اعضاى او را قطع كند .

[ داستانى از جنگ احزاب ]

420 - از امام صادق عليه السّلام روايت شده كه فرمود : رسول خدا ( ص ) در جنگ احزاب در شبى تاريك و سرد روى تلى كه اكنون مسجد فتح روى آن قرار دارد ايستاد و فرمود : كيست كه برود و گزارشى از مشركين براى ما بياورد و در عوض بهشت پاداشش باشد ! هيچ كس از جا برنخاست ، بار دوم اين سخن را تكرار كرد و كسى برنخاست در اينجا امام صادق عليه السّلام دست خود را حركت داده فرمود : آيا آن مردم چه ميخواستند ؟ آيا بهتر از بهشت ميخواستند ؟ . سپس رسول خدا ( ص ) ( به كسى كه در آن نزديكى بود ) فرمود : كيستى ؟ گفت : حذيفه‌ام ، فرمود : آيا سخن مرا از اول شب ميشنوى و دم نميزنى ؟ آيا در گورى ؟ ( و در برخى از نسخه ها بجاى « أقبرت » « اقترب » ذكر شده يعنى نزديك آى ) حذيفة از جا برخاست و ميگفت : خدا مرا بقربانت كند سرما و سختى مرا بازداشت كه پاسخ شما را بدهم ، رسول خدا ( ص ) فرمود : هم اكنون بميان آنها برو تا سخن آنها را بشنوى و گزارش آنها را به من برسانى ، و چون حذيفة به راه افتاد رسول خدا ( ص ) ( دست بدعا برداشته ) گفت : بارخدايا او را از پيش رو و از پشت سر و از سمت راست و چپش نگهدارى كن تا بسوى ما بازش گردانى ، و از آن سو رسول خدا ( ص ) بحذيفه فرمود : كارى انجام ندهى تا بنزد من بازآئى ، حذيفه شمشير و كمان و سپر خود را برداشته و به راه افتاد . حذيفه گويد : من به راه افتادم و ديگر هيچ گونه سختى و سرما در من نبود ، پس از راه خندق گذشتم