تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكافي ( الروضة من الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 37

مساهمون:

ص٣٧
از تكبر بر كنار است . ( و اينها نشانهء آنست كه مرد متواضعى است و تكبر ندارد ) . 303 - مفضل بن عمر گويد : من و قاسم شريكى و نجم بن حطيم و صالح بن سهل در مدينه بوديم و در بارهء ربوبيت ( ائمه ) بمناظره و بحث پرداختيم ، پس برخى از آنها گفتند : اين چه بحثى است كه ميكنيد ؟ ما هم اكنون به امام نزديكيم ، و او هم از ما تقيه نمىكند برخيزيد تا بنزد آن حضرت برويم ( و از خود آن حضرت اين مطلب را بپرسيم ) . مفضل گويد : ما برخاستيم و به خدا سوگند هنوز بدر خانهء آن حضرت نرسيده بوديم كه ديديم آن حضرت ( كه ظاهرا مقصود امام صادق عليه السلام است ) بدون كفش و عبا از در بيرون آمد و ( از شدت ناراحتى ) تمام موهاى سرش بلند شده بود و بما فرمود : نه ، نه ! اى مفضل و اى قاسم ، و اى نجم . نه ، نه ! ( چنان نيست كه شما خيال كرده‌ايد ) بلكه ما ( از آن ) بندگان گرامى ( درگاه خدا ) هستيم كه در گفتار به دو پيشى نگيرند و بدستور او عمل كنند . 304 - ابان بن عثمان از امام صادق عليه السّلام روايت كند كه فرمود : شيطان را ياورى است بنام « تمريح » كه چون شب شود ما بين مشرق و مغرب را پر كند ( و قدرتش همه را فراگيرد ) .

[ بنى اميه و وزغ ]

305 - عبد الله بن طلحة گويد : از امام صادق عليه السّلام از وزغ ( چلپاسه ، بزمجه ) پرسيدم ؟ فرمود : پليد است ، و همهء انواعش از مسوخ ( حيوانات مسخ شده ) است و چون آن را كشتى بايد غسل كنى ، آنگاه فرمود : پدرم هنگامى در حجر ( اسماعيل ) نشسته بود و در كنار او مردى بود كه با او سخن ميگفت ناگاه وزغى را ديد كه با زبانش ولوله مىكند ( و صدائى مىكند ) پدرم به آن مرد فرمود : آيا ميدانى كه اين وزغ چه ميگويد ؟ آن مرد گفت : نه ، من سخن او را نميدانم ، فرمود : ميگويد :