باز كن تا ده يك آنچه در آنست بردارم . ابراهيم عليه السّلام فرمود : چنان فرض كن كه اين صندوق پر از طلا و نقره است و ده يك آن را بگير ولى ما آن را باز نخواهيم كرد ، گمركچى امتناع ورزيد و گفت : بناچار بايد باز شود ، و ابراهيم عليه السّلام را وادار كرد تا آن را باز كند ، و چون سارة كه بحسن و جمال موصوف بود از ميان صندوق پديدار گشت ، گمركچى به دو گفت :
- اين زن چه نسبتى با تو دارد ؟
- اين زن همسر و دختر خالهء من است .
- پس چرا در اين صندوق او را پنهان كرده اى ؟
- بخاطر آن غيرتى كه نسبت به دو داشتم كه كسى او را نبيند .
- من دست از تو باز ندارم تا جريان حال تو و اين زن را بپادشاه گزارش دهم ، و بدنبال اين سخن كسى را بنزد پادشاه فرستاد و جريان را به اطلاع او رسانيد ، شاه كسى را فرستاد تا آن صندوق را بنزدش ببردند ابراهيم عليه السّلام فرمود : من تا جان در بدن دارم از اين صندوق جدا نخواهم شد ، اين سخن را بپادشاه رساندند و او دستور داد كه خودش را نيز با صندوق بياورند ، پس ابراهيم عليه السّلام را با صندوق و اموال ديگرى كه داشت حركت دادند و بنزد شاه بردند .
پادشاه گفت : در اين صندوق را بگشا ! ابراهيم عليه السّلام فرمود :
- اى پادشاه همسر و دختر خالهء من در اين صندوق است و من حاضرم هر چه را دارم بجاى آن به تو بدهم .
شاه به زور ابراهيم عليه السّلام را وادار كرد تا آن را باز كند و چون چشمش بسارة افتاد نتوانست خوددارى
الكافي ( الروضة من الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 224
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٢٢٤