مردى از بزرگان آن مردم گفت : من افسون و وردى بر آتش خواندم كه او را نسوزاند ! چون اين حرف را زد زبانه اى از آتش به طرف او آمد و همچنان پيش آمد تا او را در كام خود برده بسوزاند . ( با ديدن اين اعجاز ) لوط به دو ايمان آورد ، و ابراهيم با سارة و لوط از آنجا مهاجرت كرد .
[ داستان هجرت ابراهيم - ع - ]
560 - ابراهيم بن ابى زياد كرخى گويد : شنيدم از امام صادق عليه السّلام كه ميفرمود : ابراهيم عليه السّلام ولادتش در شهر كوثىربا ( كه جايى بوده در عراق ) اتفاق افتاد ، و پدرش نيز از اهل آنجا بود ، و مادر ابراهيم كه نامش سارة بود با مادر لوط كه نامش ورقة - و در نسخه اى رقيه است - بود هر دو خواهر بودند و هر دوى آنها دختران لاحج بودند كه پيغمبرى بود منذر ( بيم دهنده ) و مقام رسالت نداشت ، و ابراهيم در دوران جوانى خود بر فطرت توحيد زندگى ميكرد تا اينكه خداى تبارك و تعالى او را بدين خود هدايت فرمود و او را برگزيد .
ابراهيم سارة دختر لاحج را كه دختر خاله اش بود ( براى اين جمله توضيحى در آخر حديث بيايد ) بزنى بگرفت ، و سارة داراى رمهء بسيار و مالك زمينهاى پهناور و وضع خوبى بود و پس از اين زناشوئى سارة تمام دارائى خود را بابراهيم واگذار كرد ، و ابراهيم عليه السّلام رسيدگى آنها را به عهده گرفت و در نتيجه رمه و زراعت او توسعه يافت تا آنجا كه در سرزمين كوثى ربا كسى نماند كه وضع زندگيش بهتر از ابراهيم عليه السّلام باشد .
و چون ابراهيم عليه السّلام بتهاى نمرود ( و نمروديان ) را شكست نمرود دستور داد او را در بند كرده و گودالى براى او كندند و آتش در آن افكندند سپس ابراهيم را در آتش انداختند تا بسوزد ، و به همان حال