آمدن آنها بود .
اين مسأله سبب شد تا جز در سالهاى محدود ، مكه روى استقرار سياسى را نبيند . و نتيجهء آن اين بود كه اين شهر شاهد فشارها و گرانىهايى بود كه در بيشتر سالهايى كه مصائب اين قيامها در آن ديده مىشد ، در آنجا پديد مىآمد .
يك محقق سياسى به راحتى مىفهمد كه مكه به صورت مستقيم زير سلطهء عباسيان بود و كمترين استقلالى نداشت . بهترين شاهد آن اين كه فرزندان بنىعباس در بيشتر سالهاى اين دوره بر آن حكومت مستقيم داشتند . دليل گماشتن اين افراد ، اعمال سياست بغداد در تمامى امور داخلى مكه بود . اين رويه در اين دوره شگفت نيست ؛ زيرا مسلمانان اين زمان ، چيزى از استقلال اقليمى يا وطنگرايى نمىشناختند . اين زمان خليفه ، قبلهء تمامى سرزمينهاى اسلامى منهاى شورشيان يا مدعيان خلافت از غير عباسيان بود .
اين نظريهاى بود كه در دورهء امويان و پيش از آن ميراث آگاهى فارسيان بود .
فارسىها ، انديشهء الهى بودن حكومت مقدس را مطرح كردند و مىتوان همان مضمون را در اين سخن ابوجعفر منصور ديد كه مىگويد : إنّما أنا سُلطانُ اللَّه في أرضِه . آنان بر اين باور بودند كه سلطنتشان را از خدا گرفتهاند نه از مردم . اين بر خلاف باورى بود كه حاكمانِ دورهء خلفاى نخستين داشتند . « 1 »
توجه خلفا به مكه
بايد بر اين نكته تأكيد بورزيم كه خلفاى عباسى به رغم قيامهايى كه در اين شهر بر ضد آنان صورت مىگرفت ، توجه خاصى به مكه داشتند . شايد ميان مردم عادى با رهبران علوىِ اين شورشها تفاوت مىگذاشتند . شايد هم از روى مداراى با مردم در برابر دشوارىهايى كه در اين شهر برايشان پديد مىآوردند ، اين ملاطفت را با مردم مىكردند .
هامش
( 1 ) . تاريخ الإسلام السياسي ، ج 2 ، ص 221 .