تا عاشق مشتاق از غايت سطوات « 21 » اشواق مىگويد ، بيت :
بكش مرا و مينديش و كام خويش برآر
كه عمرهاست كه من طالب رضاى توأم
و لما كان لا يلقى الحقّ إلا بعد الموت كما قال عليه السّلام « إن أحدكم لا يرى ربه حتى يموت » لذلك قال تعالى « و لا بد له من لقائي » . فاشتياق الحق لوجود هذه النسبة .
و چون مؤمن را لقاى حق - سبحانه و تعالى - بى موت حاصل نمىشود ، چنان كه حضرت خواجه - عليه السّلام - فرمود كه : « هيچ احدى از شما تا نميرد ، حق را نمىبيند » ، لا جرم حق - سبحانه و تعالى - گفت : او را از لقاى من يعنى از موت كه واسطهء لقاى من است ، چاره نيست » .
پس اشتياق حق تعالى جز بحصول اين صفت نيست كه آن شوق و رؤيت است در مظاهرى كه منقاد اوامر و نواهىاند . [ 327 - ر ]
يحن الحبيب إلى رؤيتى
و إنى إليه أشد حنينا
و تهفو النفوس و يأبى القضا
فأشكو الأنين و يشكو الأنينا
اين أبيات به لسان حق است از مقام شوق ، يعنى محب اظهار اشتياق به رؤيت من مىكند ، و حال آن كه شوق من بسوى او زيادة است از شوق او . آرى نفوس اضطراب مىنمايد و طلب رؤيت مىكند ، و ليكن قضاى الهى و تقدير رحمانى پيش از حلول أجل و انقطاع سلاسل امل اباء مىكند رؤيت را ، چه قضا و قدر ، تقدير و تعيين كرده هر اجلى را وقتى معيّن ، كه تقديم و تأخير از او ممكن نيست . پس چون چنين است شكايت از أنين تا وقت أجل مراد محب را شامل است . بيت :
هيچ عاشق خود نباشد وصل جو
كه نه معشوقش بود جوياى او
هيچ بانگ كف زدن نايد بدر
از يكى دست تو بى دست دگر
« 22 » در دل تو مهر حق چون شد دو تو
هست حق را بى گمانى مهر تو
تشنه مىنالد كه اى آب گوار
آب هم نالد « 23 » كه كو آن آبخوار
فلما أبان أنه نفخ فيه من روحه ، فما اشتاق إلا لنفسه . ألا تراه خلقه على صورته لأنه من روحه ؟
هامش
« 21 » قا : از سطوات .
« 22 » پا : بيت را ندارد .
« 23 » پا : مىنالد .