ما شديم آينهء جمال ترا
و انكه در ما جمال ديد آسود
نى چه جاى دويى موهوم است
بود آن تو است و ما نابود
در جلابيب صورت و معنى
نيست غير از تو شاهد و مشهود
مىكنى جلوه هاى حسن و جمال
در لباس وجود هر موجود
گويد آن عارفى كه همچو حسين
به جمال تو چشم او بگشود
كه جهان صورت است و معنى يار
ليس في الدار غيره ديّار
و به اعتبار دوم در وجود غير از اعيان هيچ نيست ، و وجود حق كه مرآت اعيان است در غيب است ، و متجلَّى و ظاهر نيست مگر از وراى تتق غيب و سرادقات جمال و جلال . و اين بيان حال كسى است كه شهود خلق بر وى غالب است . بيت :
اندر نظر كمل ارباب فهوم
خالق مشهود است و خلايق موهوم
و اندر نظر طايفهء محجوبان
خلق است كه ظاهر است و خالق مكتوم
اما محقق هميشه مشاهدهء هر دو مرآت مىكند اعنى مرآت اعيان و مرآت حق ، و مشاهده صورى كه در هر دو مرآت است بى انفكاك و امتياز . شعر :
ما از حق و حق نيز از ما نيست جدا
بنگر همه در خدا و در جمله خدا
بل هر چه ببينى همه خلق است نه حق
لا بل همه حق نه خلق بيند بينا
لا جرم نهايت كار آنست كه محبوب آينهء محب گردد ، و محب آينهء محبوب ، و الباقي للعراقى .
شيخ قدّس الله سرّه - از آن روى كه بحرى است مواج متلاطم الأمواج ، درر حقايق رمانى و لآلى [ 79 - پ ] دقايق معانى اخراج مىكند بر هر يكى از اين طوايف ثلاث در هر حينى از احيان ، و مبادرت مىنمايد به اعطاى حق آن ، و به حقيقت ، بيت :
عارفانى كه سرّ حق گويند
خوشه چينان خرمن اويند
و العين واحدة من المجموع في المجموع .
يعنى : حال اين است كه حقيقتى كه صور بر وى متبدّل مىشود ، واحدهء ممتازه است از جميع موجودات بحسب ذات از براى اطلاق آن و تقييد غيرش . و ظاهره است به ذات خود در صور جميع موجودات بحسب اسماء و صفات . بر اين تقدير « من » از براى تعديه باشد .
و اگر گوييم : حال آنست كه عين قابله مر صور متعدده را واحدة ثابته است در