گر چه از يك روى منطق كاشف است
ليك از ده وجه ترك مزلف است
هر دل ار سامع بدى وحى نهان
حرف و صوتى كى بدى اندر جهان
اين حروف واسطه اى يار غار
پيش و اصل خوار باشد خوار خوار
پس بلا مىبايد و رنج و وقوف
تا رهد اين روح صافى از حروف
اى خدا جان را تو بنما آن مقام
كاندر ان بىحرف مىرويد كلام
فلو عرفوا نفوسهم لعلموا ، و لو علموا لعصموا .
پس اگر ملايكه نفوس و حقايق خود را بشناختندى ، هر آينه لوازم آن را از كمالات و نقايص و عدم علم خود را به مرتبهء انسان كامل دانستى ، و نزد ايشان محقّق شدى كه حق - سبحانه و تعالى - را اسمائى است كه بدان متحقّق نگشتهاند . و اگر دانستندى از نقصان جرح ديگرى بر تزكيهء نفس خويش نگاه داشته شدندى ، چه [ 19 - پ ] علم در قلب احوال موجب خلاص نفس است از وقوع در مهالك . بيت :
خاتم ملك سليمان است علم
جمله عالم چون تن و جان است علم
نيست غير از علم رهبر سوى دوست
كيمياى دولت و اقبال اوست
ثم لم يقفوا مع التجريح حتى زادوا في الدعوى بما هم عليه من التقديس و التسبيح .
يعنى : ملايكه اكتفا نكردند به طعن و جرح آدم ، بلكه در تزكيهء نفس خويش و تطهير آن و دعوى تسبيح و تقديس مبالغت نمودند ، و اگر حقيقت خود را شناختندى ، هر آينه در يافتندى كه در حقيقت مسبّح و مقدّس نفس خويش حق است در مظاهر ايشان ، و يقين دانستندى كه اين دعوى موجب شرك خفى است .
درين نوعى از شرك پوشيده است
كه زهدم بيازرد و عمرم بخست
گرت ديده بخشد خداوند امر
نبينى دگر صورت زيد و عمرو
حال در ديدن ديگرى اين است ، خاصه در ديدن و پسنديدن خويش كه به حكم « وجودك ذنب لا يقاس به ذنب » هيچ حجابى چون هستى ، و هيچ جفايى چون خود پرستى نيست . شعر :
خيانت چيست مىدانى در اين ره
خويشتن ديدن بود دانى تو يا نه
شعر :
خيانت چيست مىدانى درين ره خويشتن ديدن
ز خود بگذر ، در او بنگر ، امين شو تا امان بينى