وبايد كه در اين اقسام رأس المال وربح ، معلوم طرفين باشد وظاهر اين است كه
معلوم بودن بالقوة قريبه ، كافى باشد ، مثل اينكه مىدانند كه قيمت متاع ده تومان بوده
است وبنا هم ، چنين گذارده كه در هر تومانى ، سى شاهى انتفاع بگيرد ، ولكن جمع
حساب را بالفعل نمىداند كه چقدر مىشود ، ولكن هر گاه حساب كند معلومش
مىشود . وهمچنين بايد نقد معين باشد كه چه پولى داده است در رأس المال ، به جهت
آنكه تفاوت ميان پولها بسيار است . وهمچنين وزن آن را معين كنند . وهمچنين در
صورتي كه كمتر از رأس المال مىفروشد .
وهر گاه عملي در متاع كرده باشد ، مثل اينكه كرباس ناشور خريده بود به
رأس المالى وبعد از آن ، خود گازرى آن را كرد ، يا اجرت داد ديگرى كازرى كرده ، بايد
بگويد كه به اين قيمت خريدهام واين قدر ، عمل در أو كردهام . يا اينكه اين پارچه به اين
قدر به من تمام شده است ( يعنى مجموع رأس المال با اجرت عمل ) وبه اين قدر زيادة يا
كمتر مىفروشم . وهر گاه متاعي را به قيمتي خريده باشد ومعيوب بر آمده باشد وأرش
آن را پس گرفته باشد ، بايد در وقت ذكر رأس المال ، آن باقيمانده قيمت را ، بگويد نه
قيمت أولى را . اما هر گاه بعد از بيع ، بايع چيزى از قيمت را به أو بخشيده باشد هر چند
در زمان خيار باشد ضرور نيست كه آن را كم بكند ، بلكه جايز است كه أصل رأس المال
را بگويد .
وهر گاه غلامي ( كه خريده ، بعد از خريدن ) جنايتي بكند وآقا تاوان آن را بدهد ،
جايز نيست كه اين وجه را به رأس المال ضم كند . وهر گاه كسى بر غلام ، جنايتي بكند
ومشترى 1 تاوان بگيرد لازم نيست كه از رأس المال چيزى كم بكند در برابر اين ، يعنى
بگويد كه چون اين منفعت در برابر نفس اين غلام حاصل شد ، پس گويا قيمتي كه من
دادهام ما سواي مساوى اين است وغلام به قدر ما بقي قيمت بعد وضع أرش ، به من نشسته
است ، به جهت آنكه در حكم كارى است كه غلام ، كرده باشد ودخلى به قيمت ندارد .
هامش
1 : يعنى : مشترى كه اينك بايع است وغلام را مىفروشد