خود را ضبط كند و هركه را كه مايل است بفرماندهى قشون انتخاب نمايد . اما چون مرا در حضور صاحبمنصبان با وضعى خفتآور معزول كرد خيلى بر من گران آمد و بانك زدم ( ارسلان ) تو رسم بزرگى را نميدانى . ( ارسلان ) گفت من ( امير ارسلان ) هستم . گفتم تو اگر امير بودى رسم بزرگى را ميدانستى و اطلاع داشتى كه هرگز نبايد يك صاحبمنصب ما فوق را مقابل صاحب منصب مادون معزول كرد و هرگز نبايد يك صاحبمنصب مجرم را در حضور صاحب منصبانى كه كوچكتر از او هستند مجازات نمود .
( امير ارسلان ) خطاب به صاحبمنصبانى كه آنجا حضور داشتند گفت اين پسر بىحيا و گستاخ و مزلف را از اينجا بيرون كنيد . من كه در آن موقع مردى بيست ساله بودم از شنيدن آن دشنام طورى بى خود شدم كه شمشير از غلاف كشيدم و به طرف ارسلان حمله كردم . صاحبمنصبانى كه آنجا بودند بحمايت ( ارسلان ) شمشير از غلاف كشيدند و راه را بر من بستند .
آنها نميدانستند كه من چقدر نيرومند هستم و چه اندازه در شمشيربازى مهارت دارم .
اگر از نيروى جسمى و مهارت من در شمشيربازى اطلاع داشتند راه را بر من نمىبستند و جان خود را بدست هلاكت نمىسپردند . اولين ضربت شمشير كارى من دست يكى از صاحبمنصبان را از پوست آويخت و شمشير از دستش افتاد . من بدون آنكه دشمنان را از نظر دور كنم خم شدم و شمشير او را كه به زمين افتاده بود با دست چپ برداشتم از آن پس با دو شمشير ، شروع به نبرد كردم و خطاب به ( ارسلان ) فرياد زدم اگر تو ( امير ارسلان ) هستى فرار نكن و استقامت داشته باش تا من به تو برسم . با اينكه بين ( ارسلان ) و من عدهاى از صاحبمنصبان شمشير ميزدند من متوجه شدم كه رنگ از صورتش پريد .
صاحبمنصبانى كه بين من و ( امير ارسلان ) بودند به زمين افتادند و من با شمشيرهايم راه را گشودم تا اينكه نزديك ( امير ارسلان ) رسيدم . وقتى او دو شمشير خونچكان مرا مشاهده كرد و ديد كه سراپايم از خون صاحبمنصبان او رنگين شده نتوانست مقاومت كند و گريخت .
من او را تعقيب نكردم بلكه خطاب به سربازان و عدهاى از افسران جزء كه تا آن موقع جرئت نكرده بودند وارد پيكار شوند گفتم آيا من امير هستم يا اينكه مثل موش از مقابل گربه گريخت .
آنوقت به افسران جزء و سربازان گفتم اگر شما مرد هستيد و براى مردى قائل بارزش مىباشيد نبايد فرماندهى اين جوان ترسو را قبول كنيد بلكه مثل سابق فرماندهى مرا قبول نمائيد و من جيرهء شما را خواهم پرداخت .
يازده افسر به زمين افتادند و چهار نفر از آنها حيات نداشتند و هفت نفر ديگر مجروح به نظر ميرسيدند و يكى از آنها دست راست را از دست داده بود افسران مجروح گفتند ما حاضريم فرماندهى تو را بپذيريم و از اين ببعد تو را فرمانده خود ميدانيم مشروط بر اينكه مستمرى ما را بپردازى .
گفتم من مستمرى همه را خواهم پرداخت و نميگذارم كه از حيث معاش بهيچكس بد بگذرد . از آن روز ، من نه فقط فرمانده قشون ( امير ياخماق ) مرحوم شدم بلكه اداره امور اموال وى را نيز بر عهده گرفتم .
( امير ارسلان ) از ترس و خجلت ، جرئت نكرد كه خود را آشكار نمايد ولى من براى اينكه ثابت كنم بزرگى را بهتر از او ميدانم نيمى از اموال عمويش را بوى واگذاشتم ولى نيم
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 21
مساهمون: مارسل بريون
ص٢١