آنكه روح آدمى را ، كه از جوهر ملائكه سماوى است 89 ، از عالم علوى است ، و به اين عالم سفلى بهطلب كمال فرستادهاند ، تا كمال خود را حاصل كند ، و چون كمال خود حاصل كرد بازگشت او به جواهر ملائكه سماوى خواهد بود ، و به عالم علوى خواهد پيوست . و كمال بىآلت حاصل نمىتوانست كرد ، از جهت آنكه روح آدمى به كليّات عالم بود ، امّا به جزئيات عالم نبود ، آلتى ازين عالم سفلى به روح دادند تا به جزئيات عالم عالم شد ، و از كلّيات و جزويات استدلال كرد ، و پروردگار خود را بشناخت ؛ و آن آلت قالب است .
پس آدمى مركب آمد از روح و قالب ، و روح او از عالم علوى است و قالب او از عالم سفلى است ، روح او از عالم امر است و قالب او از عالم خلق است .
( 3 ) چون اين مقدّمات معلوم كردى ، اكنون بدانكه بعضى از آدميان نمىدانند كه درين عالم سفلى مسافراند ، و به طلب كمال آمدهاند . چون نمىدانند بهطلب كمال مشغول نيستند ، شهوت بطن و شهوت فرج و دوستى فرزند ايشان را فريفته است ، و به خود مشغول گردانيده است . و اين هر سه بتان 90 عواماند ، و بعضى از آدميان مىدانند كه درين عالم سفلى مسافراند و بهطلب كمال آمدهاند ، اما بهطلب كمال مشغول نيستند ، و دوستى آرايش ظاهر كه بت صغير است ، و دوستى مال كه بت كبير است ، و دوستى جاه كه بت اكبر است ، ايشان را فريفته است ، و به خود مشغول گردانيده است ، اين هر سه بتان خواصّاند ، و هر شش شاخهاى دنيااند و لذّات دنيا بيش ازين نيست .
( 4 ) اى درويش ! چون اين سه شاخ آخرين قوت گيرد و غالب شود ، آن سه شاخ اوّلين ضعيف شود و مغلوب گردد . پس بتان آدمى به حقيقت هفت آمدند ، يكى دوستى نفس ، و دوستى اين شش چيز ديگر از براى نفس است ، و دوستى نفس بتى بهغايت بزرگ است ، و بتان ديگر به واسطه وى پيدا مىآيند و جمله را مىتوان شكست ، امّا دوستى نفس كه بتى بهغايت بزرگ است نمىتوان شكست .
( 5 ) و بعضى از آدميان مىدانند كه درين عالم سفلى مسافراند ، و بهطلب كمال آمدهاند ، و بهطلب كمال مشغولاند ، بعضى كمال حاصل كردهاند و به تكميل ديگران مشغولاند ، و بعضى كمال حاصل كردهاند و به خود مشغولاند
« فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَيْراتِ »
. آدميان همين سه طايفه بيش نيستند و ازين سه طايفه بعضى آدمىاند و بعضى به آدمى مىمانند .
( 6 ) تا سخن دراز نشود و از مقصود بازنمانيم ، اى درويش ! طريقى كه موصل است به