اى مردم بايد دنياى حرام در چشمانتان از پر كاه خشكيده ، « 1 » و تفالههاى قيچى شدهء دام داران ، بىارزشتر باشد ، از پيشينيان خود پند گيريد ، پيش از آن كه آيندگان از شما پند گيرند ، اين دنياى فاسد نكوهش شده را رها كنيد ، زيرا مشتاقان شيفتهتر از شما را رها كرد .
مىگويم : بعضى از نادانان اين خطبه را به معاويه نسبت دادهاند ، ولى بدون ترديد اين خطبه از سخنان امير مؤمنان عليه السّلام است . « طلا كجا و خاك كجا ؟ ! آب گوارا و شيرين كجا و آب نمك كجا ؟ ! » دليل بر اين مطلب سخن « عمرو بن بحر ، جاحظ » است كه ماهر در ادب و نقّاد بصير سخن مىباشد ، او اين خطبه را در كتاب « البيان و التبيين » آورده و گفته است : آن را به معاويه نسبت دادهاند . سپس اضافه كرده كه اين خطبه به سخن امام عليه السّلام و به روش او در تقسيم مردم شبيهتر است . و اوست كه به بين حال مردم ، از غلبه ، ذلّت ، تقيّه ، و ترس واردتر است ، سپس مىگويد : « تا كنون چه موقع ديدهايم كه معاويه در يكى از سخنانش مسير زهد پيش گيرد و راه و رسم بندگان خدا را انتخاب كند ؟ ! »
ترجمه خطبه 33
( در سال 36 هجرى به هنگام عزيمت به شهر بصره ، جهت جنگ با ناكثين در سرزمين ذى قار ، فرمود ) « ابن عباس مىگويد در سرزمين « ذى قار » « 2 » ، خدمت امام رفتم كه داشت كفش خود را پينه مىزد ، تا مرا ديد ، فرمود : قيمت اين كفش چقدر است ؟ گفتم بهايى ندارد . فرمود : به خدا سوگند ، همين كفش بى ارزش نزد من از حكومت بر شما محبوبتر است مگر اينكه حقّى را با آن به پا دارم ، يا باطلى را دفع نمايم . آنگاه از خيمه بيرون آمد و براى مردم چنين خطبه خواند »
1 آثار بعثت پيامبر اسلام
همانا خداوند هنگامى محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را مبعوث فرمود كه هيچ كس از عرب ، كتاب آسمانى نداشت ، « 3 » و ادّعاى پيامبرى نمىكرد . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مردم جاهلى را تا به جايگاه كرامت انسانى پيش برد و به رستگارى رساند ، كه سر نيزههايشان كندى نپذيرفت و پيروز شدند و جامعهء آنان استحكام گرفت .
2 ويژگىهاى نظامى و اخلاقى امام على عليه السّلام
به خدا سوگند ! من از پيشتازان لشكر اسلام بودم تا آنجا كه صفوف كفر و شرك تار و مار شد .
هرگز ناتوان نشدم و نترسيدم ، هم اكنون نيز همان راه را مىروم ، پردهء باطل را مىشكافم تا حق را از پهلوى آن بيرون آورم .
3 شكوه از فتنه گرى قريش
مرا با قريش چه كار . به خدا سوگند ، آن روز كه كافر بودند با آنها جنگيدم ، و هم اكنون كه فريب خوردهاند ، با آنها مبارزه مىكنم . ديروز با آنها زندگى مىكردم و امروز نيز گرفتار آنها مىباشم . به خدا سوگند ! قريش از ما انتقام نمىگيرد جز به آن علّت كه خداوند ما را از ميان آنان برگزيد و گرامى داشت . ما هم آنان را در زندگى خود پذيرفتيم ، پس چنان بودند كه شاعر گفته است :
هامش
( 1 ) قرظ ، درختى است كه برگ آن را خشك كرده با آن پوست را دبّاغى مىكردند .
( 2 ) ذى قار ، محلّى است در نزديكى شهر بصره ، ميان كوفه ، و واسط كه در گذشته جنگ مسلمانان با ايران نيز آنجا صورت گرفت . ابن عبّاس مىگويد 15 روز در آنجا مانديم و امام به ما خبر داد كه از كوفه 6560 نفر به كمك ما مىآيند . وقتى سپاه كوفه رسيد آنها را شمارش كردم ديدم درست است . بى اختيار گفتم : « اللّه اكبر صدق اللّه و رسوله » « شرح ابن ابى الحديد ج 2 ص 187 »
( 3 ) يا « سواد خواندن كتابى را نداشت » كنايه از آنكه عرب جاهلى بى فرهنگ بود .