6 - امام صادق عليه السلام فرمود :
« مردى از اهالى مدينه در هنگام احتضار ، زبانش بند آمد پس رسول خدا صلى الله عليه و آله بر او وارد شد و فرمود بگو « لا إله الّا اللَّه » ولى او نتوانست ، باز هم پيامبر اكرم تكرار كرد ولى باز زبانش بند آمد و نتوانست لا إله الّا اللَّه بگويد ، و بار سوم نيز همين وضعيت تكرار شد . بالاى سر آن مرد زنى ايستاده بود ، حضرت پيامبر پرسيد آيا اين مرد مادر دارد ؟ آن زن گفت : بلى يا رسول اللَّه من مادر او هستم . پس گفت : آيا تو از پسرت راضى هستى ؟ گفت : نه ، من بر او خشمگين هستم . پيامبر فرمود : من علاقه مندم تو از او راضى شوى . آن زن گفت : بخاطر خوشنودى شما از او راضى شدم . پس پيامبر به شخص مريض گفت : بگو لا إله الّا اللَّه و او گفت : لا إله الّا اللَّه . پس فرمود :
بگو : « يا من يقبل اليسير و يعفو عن الكثير ، اقبل منى اليسير و اعف عنى الكثير انك انت العفو الغفور » و آن مرد هم كلمات را تكرار كرد .
حضرت پيامبر فرمود : اكنون چه مىبينى ؟ گفت : دو سياه چهرهاى را مىبينم كه بر من وارد مىشوند . پس پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : آنچه را گفتم تكرار كن پس تكرار كرد . پس پيامبر فرمود : اكنون چه مىبينى ؟ گفت :
آن دو سياه چهره از من دور و خارج شدند و دو نفر سفيد چهره وارد گرديدند و براى گرفتن روحم به من نزديك شدند . در همان لحظه بود كه آن مرد ، جان به جان آفرين تسليم كرد . « 1 » »
7 - حريز نقل مىكند :
« نزد امام صادق عليه السلام بودم كه مردى به آن حضرت عرض كرد :
هامش
( 1 ) - همان ، ص 668 ، باب 39 ، حديث 3 .