قدرت و نفوذى داشت نه هيچ كس ديگر .
اما جلال الدين خوارزمشاه ، همين كه او را گرفت دستش را از كارها كوتاه ساخت و به او اعتنائى نكرد .
او كه ديد جلال الدين وى را از اعمال نفوذ و امر و نهى در امور باز داشته ، از قدرتش انديشناك شد و ترسيد .
از اين رو ، او و همچنين مردم خوى به حسام الدين على حاجب پيام فرستادند و او را به نزد خويش فرا خواندند تا آن شهرها را به وى تسليم كنند .
حسام الدين نيز به راه افتاد و داخل خاك آذربايجان گرديد و شهر خوى و حصنهائى را كه در دست همسر جلال الدين بود و پيرامون خوى قرار داشت و همچنين مرند را گرفت .
مردم شهر نخجوان نيز به دو نامه نگاشتند و پيشش رفتند و آن شهر را تسليمش كردند .
بدين گونه حسام الدين و يارانش با گرفتن آن شهرها نيرومند شدند و اگر به پيشروىهاى خويش ادامه مىدادند بىگمان سراسر آذربايجان را مىگرفتند .
ولى آنان به خلاط بازگشتند و همسر جلال الدين ، دختر سلطان طغرل ، را نيز با خود به خلاط بردند .
به خواست خداى بزرگ ، ضمن وقايع سال 625 ، به زودى باقى اخبارشان را شرح خواهيم داد .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 83
مساهمون: ابن الأثير
ص٨٣