ولى ملك اشرف دستور داد كه اين كار را كنار بگذارند و انديشهء اين گونه احتياطها را از سر بدر كنند .
او همچنين براى داود صاحب دمشق سوگند ياد كرد كه وى را يارى دهد و دمشق را از دستبرد ملك كامل حفظ كند .
به ملك كامل نيز نامه نگاشت و با وى صلح كرد .
فرمانرواى دمشق گمان مىبرد كه او هم با دو عموى خويش در آن صلح سهيم خواهد بود .
ملك اشرف پيش برادر خود ، ملك كامل ، رفت و در ماه ذى الحجهء سال 625 ، روز عيد قربان ، او را ملاقات كرد .
فرمانرواى دمشق نيز به بيسان رفت و در آن جا اقامت گزيد .
ملك اشرف همين كه از پيش برادر خود برگشت به نزد داود فرمانرواى دمشق رفت . اشرف لشكر زياد همراه خود نداشت و هنگامى كه آن دو تن در سراپردهء خود نشسته بودند ، ناگهان عز الدين ايبك ، مملوك ملك معظم كه صاحب دمشق بود و بزرگترين سردار فرزند ملك معظم به شمار مىرفت ، داخل شد و به ولىنعمت خود ، داود ، گفت : « برخيز و بيرون بيا و گرنه هم اكنون تو را مىگيرند . »
بدين گونه ، او را از آن جا بيرون آورد .
ملك اشرف نيز نتوانست از بردن او جلوگيرى كند زيرا عز الدين ايبك همه لشكرى را كه اهل دمشق داشتند با خود آورده بود و شمارهء اين لشكر نيز بر شمارهء سپاهيان ملك اشرف فزونى داشت .
اين بود كه داود توانست از آن دام بجهد و از آن جا بيرون رود و با لشكر خويش به دمشق باز گردد .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 113
مساهمون: ابن الأثير
ص١١٣