نجوم و آن جا كه او نشسته بود ، گنجى نهاده بود و او به طمع محقّرى كه از ايشان بستاند ( 1 ) ، دروغ مىگفت و نمىدانست كه در زير پاى او گنج ( 2 ) نهاده است و مرا از آن عجب آمد بخنديدم .
از آن جا برفتم به شهرى رسيدم مردى را ديدم كه او را رنجى بود ، پياز بخورد ، بهتر شد . بنشست و طبيبى پيشه گرفت هر كس كه به او آمد و از رنجى و دردى بناليد ، او را پياز فرمود ، از آن بخنديدم .
از آن جا به بعضى بازارها برسيدم ( 3 ) سير ( 4 ) ديدم كه مىپيمودند به چهار يك و بگزاف ( 5 ) زيادت مىكردند - و از آن نافعتر هيچ نيست - و بلبل ( 6 ) مىديدم كه مىسختند و در او مناقشه مىكردند . و آن زهرى است از جمله زهرها . از آن جا به مجمعى رسيدم كه جماعتى در آن مجمع بسيارى ( 7 ) دعا بكردند و تضرّع و زارى ، و از خداى رحمت خواستندى . ملال آمد ايشان را برخاستند و برفتند گروهى ديگر آمدند و بنشستند رحمت فرود آمد به اينان رسيد و ايشان محروم ماندند از حكم قضا و قدر ، مرا عجب آمد بخنديدم .
سليمان گفت : يا صخر در اين گشتن تو در اين برّ و بحر چيزى دانى كه اين جواهر نرم شود به او ( 8 ) ، خوار باشد تراشيدن و سفتن ( 9 ) ؟ گفت : بلى يا رسول اللَّه سنگى است سپيد آن را ميامور ( 10 ) خوانند و نمىدانم كه به كدام معدن باشد و از مرغان هيچ مرغ پر حيلهتر از عقاب نباشد . بفرماى تا صندوقى از سنگ بتراشند و بچگان عقاب را در او كنند پيش او و سر او ( 11 ) ببندند چنان كه عقاب ره نيابد بر بچگان كه او برود و آن سنگ حاصل كند براى آن تا اين صندوق سفته كند و به بچگان رسد .
سليمان - عليه السّلام - بفرمود تا عقابى را بگرفتند با بچگان در صندوقى كردند
هامش
( 1 ) - دا ، آج ، لب ، افزوده : آن .
( 2 ) - دا ، آج ، لب : گنجى .
( 3 ) - دا : رسيديم ، آج ، لب : رسيدم .
( 4 ) - دا : شير .
( 5 ) - دا ، آج ، لب ، افزوده : بر آن .
( 6 ) - دا : بليل يا پليل .
( 7 ) - دا ، آج ، لب : بسيار .
( 8 ) - دا ، آج ، لب : به او و .
( 9 ) - دا : سفتن آن ، آج ، لب : سفتن او .
( 10 ) - دا : مياموز .
( 11 ) - دا ، آج ، لب : آن .