براى جنّيان مهرى ( 1 ) بر آهن نهادى و براى شياطين بر مس . و حق تعالى چنان ساخته بود كه هر ماردى و بى فرمانى كه مهر سليمان ديدى در حال مسخّر و منقاد شدى .
چون رسول برفت و مهر ببرد و او مهر بديد ، گردن نهاد . و او در بهرى جزيرهها بود ( 2 ) برخاست و با رسولان سليمان بيامد و پيش سليمان رفت ( 3 ) . سليمان رسولان را پرسيد كه : اين عفريت در راه چه گفت : و چه كرد ؟ گفتند : يا رسول اللَّه ! هيچ نگفت : جز آن كه گاهگاه بخنديدى . سليمان - عليه السّلام - او را پيش خواند و گفت : راضى نهاى به عصيان و طغيان ما ( 4 ) . چون رسولان من آمدند از ايشان بخنديدى و بر مردمان فسوس ( 5 ) داشتى . صخر گفت : يا رسول اللَّه ! من از ايشان فسوس ( 6 ) نداشتم و لكن در راه چند عجب ديدم . از آن بخنديدم . گفت : و آن چه بود ؟
گفت : مردى را ديدم بر كنارهء جوى ( 7 ) و شترى را آب مىداد و سبويى داشت تا آب بر گيرد و به خانه برد . حاجتى پيش آمد او را ، و كس نبود كه شتر و سبوى به او سپارد . شتر را در دستهء سبوى بست و او برفت به قضاى حاجت ، گمان برد كه آن بستن او شتر را در سبو بدارد ( 8 ) . شتر سر ( 9 ) بكشيد و سبو ( 10 ) بشكست و برفت . مرا از حماقت ( 11 ) او خنده آمد . از آن جا بيامديم به مردى رسيديم كه موزهاى مىنمود ( 12 ) موزهدوزى را ، او را ( 13 ) مىگفت : اين موزه چنان خواهم كه چهار سال بماند . مرا از عقل او خنده آمد كه او بر خود اعتماد يك روزه نداشت و اميد چهار ساله در پيش - [ 19 - ر ] گرفته بود . از آن جا برفتيم ( 14 ) پير زنى را ديدم ( 15 ) كه كهانت و فال گويى مىكرد و مردمان را از غيب خبر مىداد و از احوال ايشان و اخبار ( 16 ) غايبات و حكم
هامش
( 1 ) - دا ، آج ، لب : مهر .
( 2 ) - دا ، آج ، لب : محبوس بود .
( 3 ) - دا : و با رسولان سليمان پيش سليمان رفت .
( 4 ) - دا : تا .
( 5 ) - آج ، لب : افسوس .
( 6 ) - دا : افسوس .
( 7 ) - دا ، آج : كنار جويى .
( 8 ) - دا : آن بستن او شتر را بدارد ، آج ، لب : آن بستن شتر را بدارد .
( 9 ) - آج ، لب : آن را .
( 10 ) - دا : سبوى .
( 11 ) - آج ، لب : آن حماقت .
( 12 ) - دا ، آج ، لب : مىفرمود .
( 13 ) - دا : و او را .
( 14 ) - آج ، لب : برفتم .
( 15 ) - دا : ديديم .
( 16 ) - آج ، لب : حكم .